جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٨٨ - غزل ١٠٥ مدامم مست مى دارد نسيم جعدگيسويت
|
پس از چندين شكيبايى، شبى يارب! توان ديدن |
كه شمع ديده افروزيم، در محرابِ ابرويت؟ |
|
ار بيت اوّل بر مى آيد كه خواجه به كمالى دست يافته است، و از اين بيت و چند بيت بعد فهميده مى شود كه كمالى برتر از آن را مى طلبيده. به عبارت ديگر: به مشاهده اسماء و صفاتى راه يافته، و در پى شهود ذاتى و تمنّاى آن بوده. مىگويد:
معشوقا! آيا ممكن است پس از چندين شكيبايى كه در گذشته در فراقت نمودم، تا به تجلّيات اسمايى و صفاتىام رهنمون شدى، ديده دل به ديدار ذاتىات هم بگشايم؟ كه:
٨٠٦
«وَانْقُلْنِى مِنْ ذِكْرى إلى ذِكْرِكَ، وَلا تَتْرُكْ بَيْنى وَبَيْنَ مَلَكُوتِ عِزّكَ باباً إلّافَتَحْتَهُ، وَلا حِجاباً مِنْ حُجُبِ الْغَفْلَةِ إلّاهَتَكْتَهُ، حَتّى تُقيمَ رُوحى بَيْنَ ضِيأءِ عَرْشِكَ، وَتَجْعَلَ لَها مَقاماً نُصْبَ نُورِكَ، إنَّكَ عَلى كُلّ شَىْءٍ قَديرٌ»
[١]: (و مرا از ياد كردنم تو را به ياد نمودن خود مرا منتقل نما، و ميان من و ملكوت عزّت و سرافرازىات درى مگذار جز اينكه گشوده، و نه حجاب و پرده اى از حجابهاى غفلت مگر اينكه دريده باشى، تا اينكه رُوح و روانم را در برابر پرتو و روشنايى عرشت استوار داشته، و براى آن جايگاهى در برابر نور [ذات اقدس] خود قرار دهى. براستى كه تو بر هير چيز توانايى.)
|
سوادِ لوحِ بينش را، عزيز از بَهرِ آن دارم |
كه جان را نسخه اى باشد، ز نقشِ خالِ هندويت |
|
محبوبا! اگر ارزشى براى سياهى ديدگانم قائل هستم، به جهت آن است كه مرا با ديدن پرتوىِ از جمالت، با كثرات و عالم خلقى و ملكىشان، به جهان ملكوتى و امرىشان راهنمايند، و تو و كمالات و حسن و زيبايىات را به من مى نمايانند، كنايه از اينكه: اگر براى مظاهرت قدر و منزلتى را به حساب مى آورم، به جهت آن است كه تو با آنهايى، و آنان مظهر جمال و كمال و راهنماى به ملكوتشان مى باشند؛ در نتيجه بخواهد با اين بيان تقاضاى تجلّيات ذاتى را بنمايد و بگويد: خودت را هم به من.
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ٩٦.