جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥٢ - غزل ١٠١ كس نيست كه افتاده آن زلف دو تا نيست
|
زآن باده كه در مصطبه عشق فروشند |
ما را دو سه ساغر بده وگو رمضان باش |
|
|
آن يار كه گفتا به توام دل نگران است |
گو: مىرسم اكنون به سلامت، نگران باش |
|
|
خون شد دلم از حسرتِ آن لعلِ روانبخش |
اى دُرجِ محبّت! به همان مِهر و نشان باش[١] |
|
|
دى مى شد و گفتم: صنما! عهد بجا آر |
گفتا: غلطاى خواجه! در اين عهد، وفا نيست |
|
روز و يا شب گذشته چون به ديدار محبوب نايل آمدم و مى گذشت، گفتمش: به عهدى كه نموده اى تا به دوام ديدار خويش خشنودم نمايى، وفا بفرما. گفتا: اشتباه مكن، وفاى به عهدم در بىوفايى است، زيرا اگر به عهد خود وفا كنم، ديگر نه عهدى مى ماند و نه جدايى.
و ممكن است مراد خواجه از بيت اين باشد كه: چون دوست برفت، با او گفتم: فرموده بودى: «أَوْفُوا بِعَهْدِي، أُوفِ بِعَهْدِكُمْ»[٢]: (به عهد و پيمان خود با من استوار باشيد، تا من به عهد خود با شما وفا كنم.) من به عهد عبوديّت خود عمل نمودم، ديگر چرا مى گذارىام و مىروى؟ فرمود: وقتى به عهدم وفا خواهم نمود، كه تو بكلّى خود را از دست بدهى و بقايايى از دوئيّت تو نبوده باشد. «در اين عهد، وفا نيست» به گفته خواجه در جايى:
|
در دلم بود كه بىدوست نباشم هرگز |
چه توان كرد؟ كه سعىِ من و دل باطل بود[٣] |
|
كنايه از اينكه: مرا باز از ديدارت بهرهمند ساز. در جايى مى گويد:
|
اى خسرو خوبان! نظرى سوى گدا كن |
رحمى به من سوخته بىسر و پا كن |
|
|
دردِ دل درويش و تمنّاىِ نگاهى |
زآن چشمِ سِيَه، مست، به يك غمزه دوا كن |
|
|
با دلشدگان، جور و جفا تا به كى آخر؟ |
آهنگِ وفا، تركِ جفا بَهرِ خدا كن |
|
|
مشنو سخن دشمنِ بدگوى، خدا را |
با حافظِ مسكينِ خوداى دوست! وفا كن |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٩، ص ٢٥٢.
[٢] - بقره: ٤٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٧١، ص ٢١٥.