جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٦٣ - غزل ٩٠ شربتى از لب لعلش نچشيديم و برفت
او اعتنايى نكرد و به مشاهدهاش ديگر بار نايل نگشتيم و برفت. علّت هم همان بكلّى از خود بيرون نشدن ما بود. بخواهد با اين بيان بگويد:
|
درد ما را نيست درمان الغياث! |
هجر ما را نيست پايان الغياث! |
|
|
دين و دل بردند و قصدِ جان كنند |
الغياث از جورِ خوبان الغياث! |
|
|
در بهاى بوسهاى، جانى طَلَب |
مىكنند اين دلستانان، الغياث! |
|
|
داد مسكينان بده اى روزِ وصل! |
از شب يلداى هجران الغياث![١] |
|
|
سر ز فرمان خَطَم گفت: مكش، تا نروم |
ما سَرِ خويش زِ خَطّش نكشيديم و برفت |
|
معشوقم چون مى خواست برود، فرمود: از بندگى و فرمانبرى من چشم مپوشيد تا از دوام مشاهدهام برخوردار باشيد، ما چنين كرديم! امّا بدان دست نيافتيم. گويا عبوديّتى كه شايسته مقام و منزلتش باشد و نيستى و فناى ما را در پيشگاهش نشان دهد، نداشتيم؛ در اين باره فرمودهاند:
٧١٣
«ألْعُبُودِيَّةُ جَوْهَرَةٌ كُنهُهَا الرُّبوبيَّةُ»
[٢]: (بندگى، گوهرى است كه كنه و حقيقت آن پروردگارى است.- به گفته خواجه در جايى:
|
گرچه بر واعظِ شهر اين سخن آسان نشود |
تا ريا وَرْزَد و سالوس، مسلمان نشود |
|
|
رندى آموز و كرم كن كه نه چندين هنر است |
حيوانى كه ننوشد مى و انسان نشود |
|
|
حُسن خلقى ز خدا مى طلبم روى تو را |
تا دگر خاطر ما از تو پريشان نشود |
|
|
هركه در پيش بتان بر سر جان مى لرزد |
بى تكلّف، تن او لايق قربان نشود[٣] |
|
|
عشوه مى داد كه از كوى ارادت نروم |
ديدى آخر كه چسان عشوه خريديم و برفت؟ |
|
نازى كه از محبوب در تجلّىاش ديدم، دريافتم بر عنايات خود نسبت به.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١١٣، ص ١١٢.
[٢] - مصباح الشريعة، چاپ مصطفوى، ص ١٠٠.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٠، ص ١٩٥.