جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٦٥ - غزل ٩٠ شربتى از لب لعلش نچشيديم و برفت
صدق و راستى در جوار خويش جاى دادهاى.)
|
گفت از خود بِبُرد، هركه وصالم طلبد |
ما به امّيد وى از خويش بريديم و برفت |
|
چون به هجرانمان مبتلا ساخت، فرمود: هر كسى كه طالب ديدار من است بايد خود را نبيند. بدين اميد از خويش بريديم؛ امّا به مشاهده او نايل نگشتيم. گويا هنوز بين ما و او دو گانگى وجود داشت. ناچار بايد بگوييم:
٢٧٩٩
«إلهى! بِذَيْلِ كَرَمِكَ أعْلَقْتُ يَدى، وَلِنَيْلِ عَطاياكَ بَسَطْتُ أمَلى؛ فَأخْلِصْنى بِخالِصَةِ تَوْحِيدِكَ، وَاجْعَلْنى مِنْ صَفْوَةِ عَبْيدِكَ»
[١]: (معبودا! به دامان كرم و بزرگوارى تو دست آويختهام، و براى نيل و دريافت بخششهايت آرزو گشادهام؛ پس با توحيد ناب خويش مرا بىآلايش و خالص، و از بندگان برگزيده خويش بگردان.- بگويم:
|
خداى را مددى اى دليلِ راهِ! كه من |
به كوى ميكده ديگر، عَلَم بر افرازم[٢] |
|
|
صورت او به لطافت، اثر صنع خداست |
ما به رويش نظرى سير نديديم و برفت |
|
جمال معشوقم چه بسيار زيبا و دلربا و به خود جميل بود؛ امّا افسوس! كه سيرش نديده برفت و به فراقش گرفتار شديم. خلاصه با اين بيان بخواهد بگويد:
|
اى كه مهجورىِ عُشاق روا مى دارى! |
بندگان را ز بَرِ خويش جدا مى دارى! |
|
|
تشنه باديه را هم به زلالى درياب |
به اميدى كه در اين رَهْ به خدا مى دارى |
|
|
دل ربودى و به حل كردمت اى جان! ليكن |
بِه از اين دار نگاهش كه مرا مى دارى[٣] |
|
|
همچو حافظ همه شب ناله و افغان كرديم |
كاى دريغا! به وداعش نرسيديم و برفت |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ١٤٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٣، ص ٣٣٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٣٦، ص ٣٨٥.