جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨٩ - غزل ٨١ به دام زلف تو، دل مبتلاى خويشتن است
كنايه از اينكه: محبوب من، حُسن و زيبايى و كمالات و عطر او، به خويش است، احتياج به آرايش ندارد، بلكه زيبايى تمامى جمالهاى جهان هستى از اوست، و همه از پرتو اسماء و صفات وى منشأ گرفته؛ كه:
٦٤٣
«أللّهُمَّ! إنّى أسألُكَ مِنْ جَمالِكَ بأجْمَلِهِ، وَ كُلُّ جَمالِكَ جَميلٌ»
[١]: (خداوندا! همانا از جمال و زيبايىات زيباترينش را خواستارم و تمام جمال تو زيبا و جميل است.- نيز:
٦٤٤
«وَبِنُورِ وَجْهِكَ الَّذى أضآءَ لَهُ كُلُّ شَى ءٍ، يا نُورُ! يا قُدُّوسُ»
[٢]: (و [از تو مسئلت دارم] به نور وجه و اسماء و صفاتت كه تمام اشياء بدان روشن و نورانى است. اى نور! واى پاك و منزّه [از هر نقص!].- به گفته خواجه در جايى:
|
حُسنت به اتّفاقِ ملاحت، جهان گرفت |
آرى به اتّفاق، جهان مى توان گرفت |
|
|
مىخواست گل كه دم زند از رنگ وبوى تو |
از غيرت صبا، نفسش در دهان گرفت[٣] |
|
و در جايى نيز مى گويد:
|
آن كه مى گويند، آن بهتر ز حُسن |
يارِ ما اين دارد و آن نيز هم |
|
|
هر دو عالَم، يك فروغِ روى اوست |
گفتمت پيدا و پنهان نيز هم[٤] |
|
|
مرو به خانه اربابِ بىمروّت دهر |
كه گنج عافيتت در سراى خويشتن است |
|
اى خواجه! عافيتت، در منزلتهاى والاى انسانى و حيات جاودانى است، و آن گنجى مى باشد كه نزد خود، و از طريق معرفت نفس مى توانى آن را به دست آرى؛ كه:
٦٤٥
«كَفى بِالْمَرْءِ مَعرِفَةً أنْ يَعْرِفَ نَفْسَهُ.»
[٥]: (مرد [انسان] را همين شناخت بس، كه نفس خويش را بشناسد.- نيز:
١١٦٨
«مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ، جَلَّ أمْرُهُ»
[٦]: (هركس نَفس خويش را.
[١] - اقبال الاعمال، ص ٥١٧، سطر ١٢.
[٢] - اقبال الاعمال، ٧٠٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٦٧، ص ٨٢.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠٩، ص ٣٠٢.
[٥] ( ٥، ٦) غرر و درر موضوعى، باب معرفة النّفس، ص ٣٨٧.
[٦] ( ٥، ٦) غرر و درر موضوعى، باب معرفة النّفس، ص ٣٨٧.