جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨٧ - غزل ٨١ به دام زلف تو، دل مبتلاى خويشتن است
و همچنين مى گويد:
|
چون ز جام بىخودى، رَطلى كِشى |
كم زنى از خويشتن، لافِ منى[١] |
|
|
گرت ز دست بر آيد مرادِ خاطر ما |
ببخش زود، كه خيرى براى خويشتن است |
|
معشوقا! اگر روا كردن مراد مرا (كه كشته شدن است) مصلحت مى دانى، هرچه سريعتر آن را بجاى آر، تا از خويش برهم؛ زيرا تشنه چنين عمل خيرى مى باشم، و پرهيز از آن را بر خود روا مى دانم، چرا كه مى دانم وصال و مشاهدهات جز از اين راه برايم ميسّر نخواهد شد. در جايى مى گويد:
|
دلم را شد سَرِ زُلفِ تو مسكن |
بدين سانش فرو مگذار و مشكن |
|
|
وگر دل سر كشد چون زُلف از خط |
بدست آرش، ولى در پاش مفكن |
|
|
چو شمع ار پيشم آيى در شب تار |
شود چشمم به ديدار تو روشن |
|
|
ز سروِ قامتت ننشينم آزاد |
همه تن گر زبان باشم چو سوسن[٢] |
|
|
به جانت اى بُت شيرينِ من! كه همچون شمع |
شبان تيره مردام، فناىِ خويشتن است |
|
دلبرا! قسم به جان تو كه در ظلمت سراى عالَم طبيعت، چون شمع در فكر سوختن و نابودى و فناى خويشم، تا شايد وصالم دست دهد. كنايه از اينكه: مرا به آرزويم برسان، و از خود بستان تا جز تو نبينم. در جايى مى گويد:
|
مرغ دلم طايرى است، قدسى عرش آشيان |
از قفس تن ملول، سير شده از جهان |
|
|
از درِ اين خاكدان، چون بپرد مرغِ ما |
باز نشيمن كند، بر سر آن آشيان |
|
|
چون بپرد زين جهان، سدره بُود جاى او |
تكيه گه باز ما، كنگره عرش دان |
|
|
چون دم وحدت زنى، حافظ شوريده حال! |
خامه توحيد كش، بر ورق انس و جان[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٩٢، ص ٤٢٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٣، ص ٣٤٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٨٢، ص ٣٥٠.