جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٤٢ - غزل ٧٥ غمش تا در دلم مأوى گرفته است
|
هُماى همّتم عمرى است كز جان |
هواىِ آن قد و بالا گرفته است |
|
اى دوستان! عشق ازلى محبوب، مرا بر آن داشته تا شايد مشاهده جمال او را در عالم خاكى نيز به قيمت جان خريدار باشم. در جايى مى گويد:
|
هرگزم مِهر تو از لوح دل و جان نرود |
هرگز از ياد من آن سرو خرامان نرود |
|
|
آنچنان مهر توام در دل و جان جاى گرفت |
كه گرم سر برود، مهر تو از جان نرود |
|
|
از دماغ من سرگشته خيال رُخ دوست |
به جفاى فلك و غُصّه دوران نرود |
|
|
در ازل بست دلم با سر زلفت پيوند |
تا ابد سر نكشد وز سر پيمان نرود[١] |
|
|
شدم عاشق به بالاى بلندش |
كه كارِ عاشقان بالا گرفته است |
|
اى رفيقان طريق! كار عشق و عاشقىام به محبوب به حدّى رسيده، كه موجودى خاكى چون من طالب ديدار معشوقى شده كه در زيبايى و عظمت و بلندى مرتبه، يكتا مى باشد، اين نيست مگر از آثار خميره فطرت توحيدىام، كه: «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها.»[٢]: (سرشت خدايى كه مردم را بر آن آفريد.- تعليم اسمائم نمودنش كه: «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها»[٣]: (و همه نامهاى خود را به آدم [٧] آموخت.- به گفته خواجه در جايى:
|
عشقت نه سرسرى است كه از سربدرشود |
مهرت نه عارضى است كه جاى دگر شود |
|
|
عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم |
با شير اندرون شد و با جان بدر شود |
|
|
اى دل! به ياد لعلش اگر باده مى خورى |
مگذار هان! كه مدّعيان را خبر شود[٤] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٨، ص ٢١٣.
[٢] - روم: ٣٠.
[٣] - بقره: ٣١.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٥، ص ١٨٦.