جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠٩ - غزل ١٠٧ بى مهر رخت، روز مرا، نور نمانده است
|
مقيم بر سر راهش نشستهام چون گَرْد |
به آن هوس كه بر اين رهگذار باز آيد |
|
|
چه جورها كه كشيدند بلبلان از دِىْ |
به بوى آنكه دگر نوبهار باز آيد[١] |
|
|
در هجر توگر چشمِ مرا آب نماندَ |
گو: خونِ جگر ريز، كه معذور نمانده است |
|
محبوبا! اگر اشك چشمم در فراقت تمام شود، فرمان ده تا خون بگريم؛ زيرا طلب كنندگان ديدارت را سزاوار آن است كه بيش از اين از ديدگان به جاى اشك خون ببارند، تا مورد نظرت قرار گيرند. به گفته خواجه در جايى:
|
رهروان را عشق بس باشد دليل |
آب چشم اندر رَهَش كردم سَبيل |
|
|
موج اشكِ ما، كِىْ آرد در حساب؟ |
آن كه كشتى راند بر خونِ قتيل |
|
|
آتشِ عشقِ بُتان در خود مزن |
ورنه در آتش، گذر كن چون خليل |
|
|
يا مكن با پيل بانان دوستى |
يا بَنا كن خانه اى در خوردِ پيل[٢] |
|
|
حافظ، ز غم از گريه نپرداخت به خنده |
ماتم زده را، داعيه سور نمانده است |
|
معشوقا! با غم دورى تو چگونه خندان باشم؟ كجا مصيبت زده به گرسنگى خود مىتواند توجّه داشته باشد؟ در جايى مى گويد:
|
ز گريه مَرْدُمِ چشمم، نشسته در خون است |
ببين كه در طلبت، حال مردمان چون است |
|
|
ز دَوْرِ باده به جان راحتى رسان، ساقى! |
كه رنجِ خاطرم از جورِ دَوْر گردون است |
|
|
از آن زمان كه ز دستم برفت يارِ عزيز |
كنار ديده من، همچو رودِ جيحون است |
|
|
چگونه شاد شود اندرونِ غمگينم |
به اختيار، كه از اختيار بيرون است[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٢، ص ٢٢٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٧٧، ص ٢٨٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨٦، ص ٩٤.