جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٨٧ - غزل ٩٣ ديدى كه يار جز سر جور و ستم نداشت
گفته باشد و بگويد:
|
كجاست همنَفَسى؟ تا كه شرح غُصّه دهم |
كه دل چه مى كشد از روزگار هجرانش |
|
|
بسى شديم و نشد عشق را كرانه پديد |
تبارك اللّه از اين ره! كه نيست پايانش |
|
|
جمال كعبه مگر عُذرِ رهروان خواهد |
كه جان زنده دلان سوخت در بيابانش |
|
|
بدين شكسته بيت الحَزَن كه مى آرد |
نشان يوسفِ دل از چَهِ زنخدانش؟[١] |
|
لذا مى گويد:
|
خوش وقت رندِ مست! كه دنيا و آخرت |
بر باد داد و هيچ غمِ بيش و كم نداشت |
|
خوشا! روزگار سالك عاشقى كه هرگز اندوه كم و زيادِ دنيا و تعلّقات آن را به خود راه نداد و رندانه پشت يا بر دنيا و آخرت زد و از آن تجافى حاصل نمود، و جز ياد و مراقبه جمال حضرت دوست نظر به چيزى نداشت و مستانه راه كعبه مقصود را پيمود، و همواره سخن او اين است كه:
٧٢٥
«فَقَدِ انْقَطَعَتْ إلَيْكَ هِمَّتى، وَانْصَرَفَتْ نِحْوَكَ رَغْبَتى؛ فَأنْتَ لاغَيْرُكَ مُرادى، وَلَكَ لا لِسواكَ سَهَرى وَسُهادى، وَلِقاؤُكَ قُرَّةُ عَيْنى، وَوَصْلُكَ مُنى نَفْسى، وَإلَيْكَ شَوْقى، وَفى مَحَبَّتِكَ وَلَهى، وَإلى هَواكَ صَبابَتى.»
[٢]: (توجّهم از همه بريده و تنها به تو پيوسته و ميل و رغبتم تنها به سوى تو منصرف گشته، پس تويى مقصودم نه غير تو و تنها براى توست شب بيدارى و كم خوابىام و لقايت نور چشم و وصالت تنها آرزوى جانم و شوقم منحصر به تو و شيفتگىام در محبّتت و سوز و حرارت عشقم براى توست.).
بخواهد با اين بيان تقاضاى چنين مستى و حالت را از محبوب نموده باشد و بگويد:
|
شراب تلخ مى خواهم كه مرد افكن بود زورش |
كه تا يك دم بياسايم، ز دنيا و شر و شورش |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٥، ص ٢٥٦.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.