جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥١ - غزل ١٠١ كس نيست كه افتاده آن زلف دو تا نيست
|
چو رويت، مِهرْ و مَهْ تابان نباشد |
چو قدّت، سَرْو در بستان نباشد |
|
|
چو لعل لؤ لؤت در دلفروزى |
دُرِ دريا و لعلِ كان نباشد |
|
|
به تو نسبت نباشد هيچ تن را |
نه تن، باللّه كه مِثْلَت جان نباشد[١] |
|
و نيز مى گويد:
|
يارم چو قدح به دست گيرد |
بازارِ بُتان شكست گيرد[٢] |
|
|
از بهرِ خدا، زلف ميآراى كه ما را |
شب نيست كه صد عربده با بادِ صبا نيست |
|
معشوقا! اين گونه بىمهر و وفا با عاشقانت مباش و تنها به آرايش دادن زلف و كثراتت فريبمان مده، شبى نيست كه فرياد با باد صبا و نسيمهاى قدسى است نداشته باشيم، كه چرا پرده از كثراتت كنار نمى زنند و تو و جمالت را از ملكوتشان به فريفتگانت نمى نمايانند. بخواهد بگويد:
|
دوش در حلقه ما، قصّه گيسوى تو بود |
تا دلِ شب، سخن از سلسله موى تو بود |
|
|
مِن سرگشته هم از اهلِ سلامت بودم |
دامِ راهم، شكنِ طُرّه هندوى تو بود |
|
|
بگشا بندِ قبا، تا بگشايد دل من |
كه گشادى كه مرا بود، ز پهلوىِ تو بود[٣] |
|
لذا مى گويد:
٦
|
باز آى، كه بىروى تواى شمع دلفروز! |
در بزمِ حريفان، اثرِ نور و ضيا نيست |
|
دلبرا! بس است هجران كشيدن عشّاقت، ديگر بارمان پرده از كثرات بر كنار ساز كه مجلس دوستانت را بىديدار تو نور و ضيائى نمى باشد. در جايى مى گويد:
|
باز آى و دلِ تنگ مرا مونس جان باش |
وين سوخته را محرمِ اسرار نهان باش |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥٥، ص ١٣٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٧٤، ص ٢١٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٩، ص ١٥٤.