جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩٩ - غزل ٩٥ اى نسيم سحر! آرامگه يار كجاست؟
مرا [به سوى خود] بخوان تا به تو واصل گردم، و با احسان و بخششت مرا [به سوى خود] بكش، تا [به تمام وجود] بر تو روى آورم.- به گفته خواجه در جايى:
|
بر خاكيان عشق، فشان جرعه لبت |
تا خاك، لعل گون شود و مشكبار هم |
|
|
چون آبروى لاله و گل زآب فيض توست |
اى ابرِ لطف! بر من خاكى ببار هم |
|
|
چون كاينات جمله به بوى تو زندهاند |
اى آفتاب! سايه ز من بر مدار هم |
|
|
حافظ اسير زلف تو شد، از خدا بترس |
و از انتصاف آصفِ جَمْ اقتدارْ هم[١] |
|
|
هر كه آمد به جهان، نقشِ خرابى دارد |
در خرابات نپرسند كه هشيار كجاست؟ |
|
|
آن كس است اهل بشارت، كه اشارت داند |
نكته ها هست بسى، محرمِ اسرار كجاست؟ |
|
آرى بشر چه بخواهد و يا نخواهد، و چه بداند و يا نداند، هر لحظه دوست را مىطلبد و رجوع و بازگشتش به او مى باشد؛ كه: «إِنَّا لِلَّهِ، وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ»[٢]: (همانا ما از آن خداييم و به سوى او باز مى گرديم.- نيز: «يا أَيُّهَا الْإِنْسانُ! إِنَّكَ كادِحٌ إِلى رَبِّكَ كَدْحاً، فَمُلاقِيهِ»[٣]: (اى انسان! بى گمان تو [در سير] به سوى پروردگارت سخت در كوشش و رنجى، و [عاقبت] با او ملاقات خواهى نمود.)؛ لكن كمالى را كه اساساً براى تحصيل آن به اين عالم آمده (كه همان توجّه به فطرت، و شهود مقام نورانيّت و ولايت الهيّه است) ميسّر نمى شود جز آنكه تجافى از تعلّقات و بستگيها پيدا نمايد؛ كه: «وَ لا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ، لا إِلهَ إِلَّا هُوَ، كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ، لَهُ الْحُكْمُ، وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ»[٤]: (و هرگز با خدا معبود ديگرى را مخوان [و مپرست؛ زيرا] معبودى جز او نيست، [و] هر چيزى جز.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٧، ص ٣٣٤.
[٢] - بقره: ١٥٦.
[٣] - انشقاق: ٦.
[٤] - قصص: ٨٨.