جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٠١ - غزل ٩٥ اى نسيم سحر! آرامگه يار كجاست؟
«وَ الَّذِينَ اجْتَنَبُوا الطَّاغُوتَ أَنْ يَعْبُدُوها، وَ أَنابُوا إِلَى اللَّهِ، لَهُمُ الْبُشْرى؛ فَبَشِّرْ عِبادِ، الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ، فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ، أُولئِكَ الَّذِينَ هَداهُمُ اللَّهُ، وَ أُولئِكَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبابِ»[١]: (و آنان را كه از پرستش طاغوت [و هرچه غير خدا] پرهيز و دورى نموده، و [به تمام وجود] به سوى خدا رجوع نمودند، بشارتشان باد. پس [آن گروه از] بندگانم را كه به سخن [و كلام خدا] گوش فرا داده و بهترين آن را پيروى مى نمايند، بشارت ده. هم ايشانند كه خداوند هدايتشان فرموده، و هم آنانند كه صاحبان لُبّ و عقل كامل مى باشند.) «آن كس است اهل بشارت، كه اشارت داند ...» بخواهد با اين بيان تقاضاى منزلت آنان را كه از خود رسته و به او پيوسته اند بنمايد و بگويد:
|
غلام نرگسِ مست تو، تاجدارانند |
خراب باده لعل تو، هوشيارانند |
|
|
به زير زلفِ دوتا، چون گذر كنى، بينى |
كه از يمين و يسارت، چه بىقرارانند |
|
|
تو دستگير شواى خضر پى خجسته! كه من |
پياده مى روم و همرهان، سوارانند |
|
|
خلاصِ حافظ از آن زلفِ تابدار مباد! |
كه بستگان كمند تو، رستگارانند[٢] |
|
لذا مى گويد:
|
هر سر موىِ مرا با تو هزاران كار است |
ما كجاييم و نصيحتگرِ بىكار كجاست؟ |
|
كنايه از اينكه: محبوبا! ملامتگران مى خواهند مرا، كه شراشر وجودم را با تو هزاران كار است، از تو جدا سازند، مگر ممكن است كسى را كه هستى و صفات و افعال و ذرّات وجود مجازىاش به تو برپاست، بلكه همه ذرّات عالم از درياى پر فيضت، آب هستى و كمالات مى نوشند، گفت با تو كار نداشته باشد «وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ، وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ»[٣]: (و هيچ چيزى نيست مگر اينكه گنجينه هايش.
[١] - زمر: ١٧ و ١٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٦، ص ١٨٧.
[٣] - حجر: ٢١.