جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢٥ - غزل ٩٩ خمى كه ابروى شوخ تو در كمان انداخت
كنايه از اينكه: معشوقا! چون جلوه نمودى، جمال مستانه و بر افرختهات در چمنزار كثرات عالم، چنان در نظرم جذّاب و فريبنده آمد، كه همه مظاهر از نظرم ريخت و جز به حُسن و زيبايى تو نمى نگريستم؛ كه:
٧٨٥
«يا مَنِ اسْتَوى بِرَحْمانَيَّتِهِ! فَصارَ الْعَرْشُ غَيباً فى ذاتِهِ، مَحَقْتَ الآثارَ بالآثارِ، وَمَحَوْتَ الأغيارَ بِمُحيطاتِ أفلاكِ الأنوارِ ... يا مَنْ تَجَلّى بِكَمالِ بَهآئِهِ! فَتَحَقَّتْ عَظَمَتُهُ الإسْتِواءَ»
[١]: (اى خدايى كه با صفت رحمانيّتت [بر تمام موجودات] چيره گشته و احاطه نمودى! پس عرش [موجودات] در ذاتت غايب گشته، آثار مظاهر را با آثار وجود خويش از بين برده و اغيار را با افلاك انوار احاطه كنندهات محو نمودى ... اى خدايى كه با نهايت فروغ و زيبايى جلوه نمودى تا اينكه عظمتت تمام مراتب وجود را فرا گرفت.) بخواهد بگويد:
|
نيست كس را ز كَمَندِ سَرِ زُلف تو خلاص |
مىكُشى عاشق مسكين و نترسى ز قصاص |
|
|
عاشق سوخته دل تا به بيابان فنا |
نرود، در حرم دل نشود خاص الخاص |
|
|
جان نهادم به ميان، شمعْ صفت از سر شوق |
كردم ايثارِ تن خويش ز روى اخلاص |
|
|
كيمياى غمِ عشقِ تو، تنِ خاكى ما |
زرِ خالص كند ار چند بود همچو رصاص[٢] |
|
لذا مى گويد:
|
به يك كرشمه كه نرگس ز خود، فروشى كرد |
فريبِ چشم تو، صد فتنه در جهان انداخت |
|
كنايه از اينكه: گل نرگس و تماى جمالهاى مظاهر مى خواستند با زيباييهاى جمال خود از من دلربايى كنند، امّا فريبندگى چشم و حُسن تو محبوبا! فتنه به پا كرد و از همه مظاهرت دلربايى نمود، ديگر چيزى جز حضرتت در نظرم جلوه نداشت.
بخواهد بگويد:
|
دلم را شد سر زلف تو مسكن |
بدينسانش فرو مگذار و مشكن |
|
[١] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٥٣، ص ٢٦٧.