جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٩٥ - غزل ١١٩ دل من در هواى روى فرخ
|
به حالِ اين پريشان رحمت آريد |
كه وقتى كاردانِ كاملى بود[١] |
|
و ممكن است منظورش از بيت اين باشد: كه من همواره در كنار كثرات با معشوق و ديدار جمال او مى باشم؛ امّا به سرگشتگى و هجران دچار، و «محبوب، محبوب» مىگويم؛ كه: «سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ، حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ، أَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ؟ أَلا إِنَّهُمْ فِي مِرْيَةٍ مِنْ لِقاءِ رَبِّهِمْ. أَلا! إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطٌ»[٢]: (بزودى نشانههاى آشكار خود را در آفاق و نواحى [جهان] و در وجود خودشان به آنان نشان خواهيم داد، تا براى ايشان روشن گردد كه همانا تنها او حقّ است، آيا [براى تنها حق بودن] پروردگارت همين بس نيست كه بر هر چيز پيدا و حاضر است. آگاه باش! كه همانا آنان از ملاقات پروردگارشان در شكّ و دو دلى هستند، هان! براستى كه او به هر چيز احاطه دارد.- بخواهد بگويد:
|
چو بر شكست صبا، زُلفِ عَنْبَرْ افشانش |
به هر شكسته كه پيوست، تازه شد جانش |
|
|
كجاست همنَفَسى؟ تا كه شرحِ غُصّه دهم |
كه دل چه مى كشد از روزگارِ هجرانش |
|
|
جمال كعبه مگر عُذرِ رهروان خواهد |
كه جان زنده دلان، سوخت در بيابانش |
|
|
بدين شكسته بيتُ الْحَزَن كه مى آرد |
نشانِ يوسفِ دل، از چَهِ زنخدانش[٣] |
|
|
بجز هندوىِ زُلفش، هيچ كس نيست |
كه برخوردار شد از روىِ فرّخ |
|
كنايه از اينكه: همان گونه كه زُلف فرّخ همواره در كنار اوست و برخوردار از وى، جز مظاهر عالم كسى از حضرت جانان و جمالش بهرهمند نمى باشد، دل من براى ديدارش مى طپد و در ناراحتى هجرانش بسر مى برد، و مى گويد:
١٠١٦
«إلهى! مَنِ الَّذى نَزَلَ بِكَ مُلْتَمِساً قِراكَ، فَما قَرَيْتَهُ؟! وَمِنَ الَّذى أناخَ بِبابِكَ مُرْتَجِياً نَداكَ، فَما أوْلَيْتَهُ؟! أيَحْسُنُ أنْ أرْجَعَ عَنْ
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٦، ص ١٩٩.
[٢] - فصلت: ٥٣ و ٥٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٥، ص ٢٥٦.