جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٢٣ - غزل ١٠٩ امروز، شاه انجمن دلبران يكى است
|
حافظ، بر آستانه دولت نهاده سر |
دولت در آن سر است كه با آستان يكى است |
|
كنايه از اينكه: دولت و مقام خليفة اللهى و سلطنت حقيقى هنگامى برايم حاصل شد، كه خاكسارى و عبوديّت خضوع و خشوع در پيشگاهش را به جان و دل اختيار نمودم، كه:
٨٤٧
«إلهى! كَفى بىعِزّاً أنْ أكُونَ لَكَ عَبْداً! وَكَفى بىفَخْراً أنْ تَكُونَ لى رَبّا! أنْتَ لى كَما احِبُّ، فَاجْعَلْنى كَما تُحِبُّ»
[١]: (محبوبا! همين عزّت و بزرگوارى مرا بس كه بنده تو باشم! و اين فخر و بالندگى مرا كفايت مى كند كه تو پروردگارم باشى! تو چنان هستى كه من دوست مى دارم، مرا نيز آن چنان كه دوستم دارى بگردان.- به گفته خواجه در جايى:
|
من كه دارم در گدايى گنجِ سلطانى به دست |
كى طمع در گردشِ گردونِ دون پرور كنم؟ |
|
|
با وجود بىنوايى روسيه بادم چو ماه |
گر قبولِ فيضِ خورشيدِ بلند اختر كنم |
|
|
گوشه محرابِ ابروىِ تو مى خواهم ز بخت |
تا در آنجا همچو مجنون، درسِ عشق از بر كنم[٢] |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٧٧، ص ٤٠٢، از روايت ٢٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٣، ص ٣٣١.