جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣١ - غزل ٦٢ بنال بلبل! اگر با منت سر يارى است
|
جمالِ شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال |
هزار نكته دراين كار و بارِ دلدارى است |
|
كنايه از اينكه: دلربايى كه معشوق از عاشقان مى كند، تنها به جمالهاى ظاهرى مظاهرش حاصل نمى باشد، اينان طريقند براى راه يافتن به ملكوتشان، «هزار نكته در اين كار و بارِ دلدارى است».
بخواهد با اين بيان تقاضاى راه يافتن به چنين مشاهده اى را نموده باشد، لذا پس از اينكه به آن راه يافته مى گويد:
|
بيا كه مى شنوم بوىِ جان از آن عارض |
كه يافتم دلِ خود را نشان از آن عارض |
|
|
معانيى كه ز حوران به شرح مى گويند |
زحُسن و لُطف بپرس اين بيان از آن عارض |
|
|
به شوم رفته تَنِ ياسمن از آن اندام |
به خون نشسته دلِ ارغوان از آن عارض |
|
|
ز مهر روى تو خورشيد گشته غَرْقِ عَرَق |
نزار مانده مَهِ آسمان از آن عارض[١] |
|
|
به آستان تو مشكل توان رسيد، آرى |
عروج بر فَلَكِ سرورى، به دشوارى است |
|
محبوبا! آستان تو آستانى نيست كه بتوان با وجود توجّه به خويش بدان راه يافت؛ زيرا خاك را با پاك چه نسبت؛ و ممكن را با واجب چه كار؟ كه:
٤٩٨
«وَلَمْ تَجْعَلْ لِلْخَلْقِ طَريقاً إلى مَعْرِفَتِكَ، إلّابِالْعَجزِ عَنْ مَعْرِفَتِكَ.»
[٢]: (و براى خلق راهى به شناختت قرار ندادى، جز به [اظهار] عجز و ناتوانى از معرفتت.)؛ امّا مى توان او را به او شناخت؛ كه:
٤٩٩
«بِكَ عَرَفْتُكَ، وَأنْتَ دَلَلْتَنى عَلَيْكَ، وَدَعَوْتَنى إلَيْكَ؛ وَلَوْلا أنْتَ، لَمْ أدْرِ ما أنْتَ.»
[٣]: (به تو شناختمت و تو بودى كه مرا به خود رهنمون شده و خواندى و اگر تو نبودى نمى دانستم كه تو چيستى.- به گفته خواجه در جايى:.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٥٤، ص ٢٦٧.
[٢] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٥٠.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٦٧.