جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧٨ - غزل ٨٠ بلبلى برگ گلى خوش رنگ در منقار داشت
غزل ٨٠ [: بلبلى برگِ گلى خوش رنگ در منقار داشت ...]
|
بلبلى برگِ گلى خوش رنگ در منقار داشت |
واندر آن برگ و نوا، خوشْ نالههاىِ زار داشت |
|
|
گفتمش: در عين وصل، اين ناله و فرياد چيست؟ |
گفت: ما را جلوه معشوق، در اين كار داشت |
|
|
يار اگر ننشست با ما، نيست جاىِ اعتراض |
پادشاهِ كامران بود، از گدايان عار داشت |
|
|
عارفى كو سير كرد اندر مقامِ نيستى |
مست شد، چون مستى او از عالَمِ اسْرار داشت |
|
|
در نمى گيرد نياز و عجز ما با حُسن دوست |
خرّم آن كز نازنينان، بختِ برخوردار داشت! |
|
|
خيز تا بركِلْكِ آن نقّاش، جان افشان كنيم |
كاين همه نقشِ عَجَب، در گردشِ پرگار داشت |
|
|
گر مريدِ راهِ عشقى، فكرِ بدنامى مكن |
شيخِ صنعان، خرقه، رَهْنِ خانه خَمّار داشت |
|
|
وقت آن شيرينْ قَلَنْدر خوش! كه در اطوارِ سير |
ذكر تسبيح مَلَك در حلقه زنّار داشت |
|
|
چشم حافظ، زير بامِ قصر آن حورىْ سرشت |
شيوه جَنّاتُ تَجْرى تَحْتَهَا الْأَنْهار داشت |
|