جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢٣ - غزل ٩٩ خمى كه ابروى شوخ تو در كمان انداخت
غزل ٩٩ [: خَمى كه ابروىِ شوخ تو در كمان انداخت ...]
|
خَمى كه ابروىِ شوخ تو در كمان انداخت |
به قصدِ جانِ منِ زارِ ناتوان انداخت |
|
|
شراب خورده و خوى كرده، كى شدى به چمن |
كه آبِ روى تو آتش در ارغوان انداخت |
|
|
به يك كرشمه كه نرگس ز خود، فروشى كرد |
فريبِ چشم تو، صد فتنه در جهان انداخت |
|
|
ز شرم آنكه به روىِ تو نسبتش كردند |
سَمَن به دستِ صبا، خاك در دهان انداخت |
|
|
به بزمگاهِ چمن، دوش مست بگذشتم |
كه از دهان توام، غنچه در كَمان انداخت |
|
|
بنفشه طُرّه مفتول خود گره مى زد |
صبا حكايتِ زُلفِ تو در ميان انداخت |
|
|
كنون به آبِ مِىِ لعل، خرقه مى شويم |
نصيبه ازل از خود نمى توان انداخت |
|
|
نبود نقشِ دو عالم كه رسمِ الفت بود |
زمانه طرحِ محبّت نه اين زمان انداخت |
|
|
من از ورع، مىو مطرب نديدمى هرگز |
هواىِ مغبچگانم در اين و آن انداخت |
|
|
جهان به كام دل اكنون رَوَد، كه دورِ زمان |
مرا به بندگى خواجه زمان انداخت |
|
|
مگر گشايش حافظ در اين خرابى بود |
كه قسمت ازلش در مِىِ مغان انداخت؟ |
|