جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٣٥ - غزل ٧٤ صبا! اگر گذرى افتدت به كشور دوست
لذا باز مى گويد:
|
به جان او، كه به شكرانه جان برافشانم |
اگر به سوى من آرى پيامى از بَرِ دوست |
|
قسم به جان او، اگر نفحه و پيامى از گيسو و ملكوت كثرات و تجلّياتش به من آوريد، شادمان خواهم شد و به شكرانه اين نعمت، جان و هرچه را كه از خود مىدانم، فداى او خواهم كرد. در جايى مى گويد:
|
پيامِ دوست شنيدن، سعادت است و سلامت |
فداى خاكِ درِ دوست باد، جانِ گرامى! |
|
|
خوشا دمى كه در آيىّ و گويمت به سلامت: |
قَدِمْتَ خَيْرَ قُدُومٍ، نَزَلْتَ خَيْرَ مَقامٍ |
|
|
من ار چه هيچ ندارم سزاىِ خدمت شاهان |
ز بَهْرِ كارِ صوابم قبول كن به غلامى |
|
|
اميدهست كه زودت به كامِ خويش ببينم |
تو شاد گشته به فرمان دهىّ ومن به غلامى[١] |
|
|
وگر چنانچه در آن حضرتت نباشد بار |
براى ديده بياور غُبارى از در دوست |
|
و چنانچه- اى نسيمهاى كوى جانان!- به كويش گذر نموديد و اجازه ديدارتان ندادند، غبارى از درگاه او براى سرمه ديدگان دلم به ارمغان بياوريد، تا شايد نورانى گردد و به ديدارش نايل شوم. به گفته خواجه در جايى:
|
اى صبا! نكهتى از خاكِ دَرِ يار بيار |
ببر اندوهِ دل و مژده دلدار بيار |
|
|
نكته روحْ فزا، از دَهَنِ يار بگوى |
نافه خوش خبر از عالمِ اسرار بيار |
|
|
تا معطّر كنم از لطفِ نسيمِ تو مشام |
شمّه اى از نفحاتِ نَفَسِ يار بيار |
|
|
به وفاى تو، كه خاكِ رَهِ آن يارِ عزيز |
بى غبارى كه پديد آيد از اغيار، بيار[٢] |
|
و ممكن است منظور خواجه از «صبا» در اين سه بيت، استادى باشد كه به وى.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٢١، ص ٣٧٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٢، ص ٢٢٨.