جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٤ - غزل ٦٢ بنال بلبل! اگر با منت سر يارى است
از بيانات اين غزل ظاهر مى شود كه خواجه را فراق آزرده خاطر نموده، به گونهاى كه او را بر توبه از عاشقى واداشته و سپس تنبّه پيدا كرده، در مقام اظهار اشتياق به محبوب و تمنّاى ديدار دوباره او برآمده، مىگويد:
|
بنال بلبل! اگر با مَنَت سَرِ يارى است |
كه ما دو عاشق زاريم و كارِ ما، زارى است |
|
اى بلبل! بيا تا با يكديگر در فراق معشوق خود همناله شويم، تو از فراق گُل، و من از فراق يار؛ زيرا عاشق را در ايّام محروميّت، جز ناله و فغان نبايد كارى باشد.
بخواهد با اين بيان بگويد:
|
بى مِهْرِ رُخَت روزِ مرا نور نمانده است |
وز عمر، مرا جز شبِ ديجور نمانده است |
|
|
وصل تو اجَل را ز سرم دور همى داشت |
از دولت هجر تو كنون دور نمانده است |
|
|
صبر است مرا چاره زِهجران تو، ليكن |
چون صبر توان كرد؟ كه مقدور نمانده است |
|
|
حافظ ز غم از گريه نپرداخت به خنده |
ماتم زده را داعيه سُور نمانده است[١] |
|
و ممكن است بخواهد بگويد: عاشق را نه در زمان فراق، كه در ايّام وصال نيز چاره جز ناليدن نمى باشد؛ چرا كه اشتياق ديدار او وى را به ياد هجران گذشتهاش مىدارد، و ترس آن را دارد كه مبادا به روزگار گذشته مبتلا گردد. در جايى مى گويد:
|
بلبلى برگِ گُلى خوشْ رنگ در مِنقار داشت |
واندر آن برگ و نوا خوشْ نالههاىِ زار داشت |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٧، ص ١٠٨.