جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٥٠ - غزل ١٠١ كس نيست كه افتاده آن زلف دو تا نيست
امّا:
|
زاهد دَهَدَم توبه ز روىِ تو، زهى روى! |
هيچش ز خدا شرم و ز روىِ تو حيا نيست |
|
محبوبا! من جمالت را آينه لطف و نشان دهنده كمالاتت يافتم، امّا زاهد مرا از اختيار نمودنت و به تماشا و مشاهده جمالت نشستن منع مى نمايد. بسى بى شرمى! زيرا تو مى گويى: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً، فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها، لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ، ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ، وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ»[١]: (پس استوار و مستقيم، روى و تمام وجود خويش را به سوى دين نما، همان سرشت خدايى كه مردم را بر آن آفريد، هيچ دگرگونى براى آفرينش خدا نيست، اين همان دين استوار است ولكن اكثر مردم [از اين حقيقت] آگاه نيستند.)، او مى گويد: گوش به اين سخن مده. در جايى مى گويد:
|
ببُرد از من قرار و طاقت و هوش |
بُتِ سنگين دلِ سيمين بنا گوش |
|
|
نگارى چابكى شوخى پرى وَش |
حريفى مَهْوَشى تُركى قبا پوش |
|
|
چو پيراهن شوم آسوده خاطر |
گرش همچون قبا گيرم در آغوش |
|
|
اگر پوسيده گردد استخوانم |
نگردد مهرش از جانم فراموش[٢] |
|
|
نرگس طلبد شيوه چشم تو، زهى چشم! |
مسكين، خبرش از سر و در ديده حيا نيست |
|
معشوقا! نه تنها زاهد مرا توبه از توجّه به تو مى دهد، كه گل نرگس و بلكه همه مظاهر با دم زدن از زيبايى خود مى خواهند به جمال فانى خويش مرا توجّه دهند، بسى بىحيا ونا آگاهند از اينكه حُسنشان پرتوى از جمال محبوب من است و نمىتوانند كسى را كه به مشاهدات نايل گشته بفريبند. در جايى مى گويد:.
[١] - روم: ٣٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣١، ص ٢٥٣.