جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٩٤ - غزل ١١٩ دل من در هواى روى فرخ
الْمُخْلَصِينَ»[١]: (پاك و منزّه است خداوند از آنچه آنان او را توصيف مى كنند مگر بندگان مخلص و پاك [به تمام وجود] خداوند.).
كلمات اهل بيت- :- نيز به اين طريق و بر طبقِ فهم شنونده است، و اين گونه سخن گفتن موجب توهّم عدّه اى شد، كه شايد خواجه، اهلِ عيش و نوش و مى و مستى و مطرب و عشق ورزيدن به جمال جوانان ماه پيكر و ... بوده، و حال آنكه اگر به بيانات مادر تفسير غزليّات توجّه شود، واضع مى گردد كه هرگز نمىتوان ابيات وى را به معانى مجازى و ظاهرى حمل نمود، اگر از مصرع بيتى، معناى مجازى و ظاهرى فهميده شود، در مصرع ديگر به حقائق و معارف اشاره شده، و گاهى با نصايح مشفقانه، خواننده را از دنيا و اهل دنيا بر حذر مى دارد.
اين همه توضيح براى آن بود كه بگوييم: لفظِ «فرّخ» در اين غزل، به چه حسابى است، وى خواسته با اين گفتار عاشقانه، اظهار اشتياق به ديدار حضرت دوست نموده باشد مى گويد:
|
دل من در هواىِ روىِ فَرُّخ |
بود آشفته همچون موىِ فرّخ |
|
كنايه از اينكه: همان گونه كه موى فَرُّخ (معشوقه مجازى)، در كنار جمال او پريشان است، من نيز در هواى ديدن رُخسار و مشاهده تجلّيات محبوب خويش، دچار پريشانى گشتهام، بخواهد بگويد:
|
مسلمانان! مرا وقتى دلى بود |
كه با وى گفتمى، گر مشكلى بود |
|
|
دلى همدرد و يارى مصلحت بين |
كه استظهارِ هر اهلِ دلى بود |
|
|
به گردابى چو مى افتادم از غم |
به تدبيرش اميدِ ساحلى بود |
|
|
ز من ضايع شد اندر كوىِ جانان |
چه دامنگير يارب! منزلى بود |
|
[١] - صافّات: ١٥٩ و ١٦٠.