جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٥٠ - غزل ٨٨ يا رب! سببى ساز كه يارم به سلامت
|
اى سروِ چمان! از چمن و باغ زمانى |
بخرام در اين بزم و دو صد جامه، قبا كن |
|
|
با دلشدگان، جور و جفا تا به كى آخر؟ |
آهنگِ وفا، تركِ جفا، بَهرِ خدا كن[١] |
|
|
اى آن كه به تقرير و بيان دم زنى از عشق! |
ما با تو نداريم سخن، خير و سلامت! |
|
اى آن كه براى تربيت و راهنمايى من، تنها سخن از عشق محبوب به ميان مىآورى، و خود آراسته به آن نمى باشى! كسى با شنيدن، عشاق نمى شود و معانى و حقائق را به دست نمى آورد. سخنى با تو نداريم. برو به خير و سلامت، كه كمال من به دست تو حاصل نخواهد شد. در جايى مى گويد:
|
مريد طاعتِ بيگانگان مشو حافظ! |
ولى معاشرِ رندانِ آشنا مى باش[٢] |
|
و نيز مى گويد:
|
ز دلبرم كه رساند نوازشِ قلمى؟ |
كجاست پيك صبا؟ گو بيا بكن كَرَمى |
|
|
طبيب راه نشين، دردِ عشق نشناسد |
برو به دست كن اى مُرده دل! مسيح دمى[٣] |
|
|
درويش! مكن ناله ز شمشير احِبّا |
كاين طايفه از كُشته ستانند غرامت |
|
كنايه از اينكه: اى خواجه! واى كسى كه در راه محبّت حضرت دوست گام بر مىدارى! از بيداد و بىعنايتىهاى او ناله و فرياد مكن؛ زيرا طريقه وى چنين است كه تا عشاقش را نكشد به ديدارشان نائل نمى سازد. در جايى مى گويد:
|
زير شمشيِر غمش، رقصْ كُنان بايد رفت |
كآنكه شد كُشته او، نيك سر انجام افتاد[٤] |
|
و بالاترين آرزوى عاشق هم كشته شدن و فناى در پيشگاه معشوق است.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٦٤، ص ٣٣٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٣، ص ٢٥٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٦٦، ص ٤٠٥.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٤، ص ١٨٦.