جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٤٨ - غزل ٨٨ يا رب! سببى ساز كه يارم به سلامت
|
خاكِ ره آن يارِ سفر كرده بياريد |
تا چشم جهان بين، كُنَمش جاىِ اقامت |
|
كنايه از اينكه: محبوبا! حال كه به هجرانم مبتلا ساختهاى، كسانى كه سربندگى به پيشگاهت ساييده و مقرّب درگاهت گشته اند را معرّفى نما، تا با راهنماييها و دوستى با آنان، بار ديگر ديده دلِ جهان بينم روشن، و جايگاه اقامت تو گردد؛ كه: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا! اتَّقُوا اللَّهَ، وَ ابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ»[١]: (اى كسانى كه ايمان آوردهايد! تقواى خدا را پيشه كنيد و به سوى او وسيله و دستاويزى بجوييد.- به گفته خواجه در جايى:
|
خداى را مددى، اى دليل راه! كه من |
به كوى ميكده، ديگر عَلَم بر افرازم[٢] |
|
|
فرياد كه از شش جهتم راه ببستند |
آن خال و خط و زُلف و رُخ و عارض و قامت |
|
كنايه از اينكه: من چگونه مى توانم دل به معشوقى كه در زيبايى و حسن و جمال يكتاست، ندهم، و از او چشم بپوشم، و حال آنكه كمالاتش از هر طرف مر ابه خود مىخوانند. در جايى مى گويد:
|
بُبرد از من قرار و طاقت و هوش |
بُتِ سنگين دلِ سيمين بَناگوش |
|
|
نگارى چابكى، شوخى پرى وش |
حريفى مَهوَشى، تُركى قبا پوش |
|
|
چو پيراهن شوم آسوده خاطر |
گَرَش همچون قبا گيرم در آغوش |
|
|
دل و دينم، دل و دينم ببرده است |
بر و دوشش، بر دوشش، بر و دوش[٣] |
|
و ممكن است بخواهد بگويد: من به تمام وجود طالب ديدار محبوب مى باشم، ولى چه مى توانم كردن، كه از هر سو راه به او بر من بسته شده، و با هيچ يك از تجلّياتش بر من جلوه نمى نمايد. در جايى مى كويد:
[١] - مائده: ٣٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٣، ص ٣٣٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣١، ص ٢٥٣.