جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠٦ - غزل ١٠٧ بى مهر رخت، روز مرا، نور نمانده است
|
هنگام وداعِ تو ز بس گريه كه كردم |
دور از رُخ تو، چشمِ مرا نور نمانده است |
|
اى دوست! مرا به ديدارت شادمان نمودى، امّا هنگامى كه خواستى مرا به مفارقت خود مبتلا سازى و با تو وداع نمايم، آن قدر در دوريت گريستم، كه از ديدگانم نور برفت. بخواهد بگويد:
٨٣١
«إلهى! فَاجْعَلْنا مِنَ الَّذينَ ... قَرَّتْ بِالنَّظَرِ إلى مَحْبُوبِهِمْ أعْيُنُهُم ... إلهى! ما أطْيَبَ طَعْمَ حُبّكَ! وَما أعْذَبَ شِرْبَ قُرْبِكَ! فَأعِذْنا مِنْ طَرْدِكَ وَإبْعادِكَ»
[١]: (معبودا! پس ما را از آنانى قرارده كه ... چشمانشان به نگرش به محبوبشان روشن گشته ... بارالها! ... چقدر مزه و طعم محبّت و دوستىات خوش! و چه اندازه شراب [يا: چشيدن] قرب و نزديكىات گواراست! پس ما را از راندن و دور نمودنت در پناه خود آر.- بگويد:
٨٨٣
«إلْهى! لا تُغْلِقْ عَلى مُوَحّديكَ أبْوابَ رَحْمَتِكَ، وَلا تَحْجُبْ مُشْتاقيكَ عَنِ النَّظَرِ إلى جَميلِ رُؤْيَتِكَ»
[٢]: (معبودا! درهاى رحمتت را به روى اهل توحيدت مبند و مشتاقان خود را از مشاهده ديدار نيكويت محجوب مگردان.- بگويد:
|
از ديده گر سرشك، چو باران رود، رواست |
كاندر غمت، چو برق بشد روزگارِ عمر |
|
|
دى در گذار بود نظر سوىِ ما نكرد |
بيچاره دل كه هيچ نديد از گذارِ عمر[٣] |
|
|
مِنْ بَعْد چه سود؟ ار قدمى رنجه كند دوست |
كز جان رمقى، در تنِ رنجور نمانده است |
|
(سخنى عاشقانه بر طبق گفتار عشّاق مجازى است) اشاره به اينكه: هجران محبوب سبب شد، روزم به تاريكى مبدّل گردد و از عمرم روشنايى را احساس نكنم و نور ديدگانم از بسيار گريستن گرفته شود؛ با اين حال، اگر حضرتش بخواهد از من عيادت نمايد، چه سودى برايم خواهد داشت، بخواهد بگويد:.
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٥٠- ١٥١.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩١، ص ٢٢٧.