جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١١٨ - غزل ٧٢ ساقيا! آمدن عيد، مبارك بادت!
ولى ايشان با اين وجود از تو دل برنداشتند، بخواهد بگويد:
|
برواى طبيبم! از سر كه خبر ز سر ندارم |
به خدا رها كنم جان كه ز جان خبر ندارم |
|
|
دگرم مگو كه خواهم كه ز درگهت برانم |
تو بر اين و من برآنم كه دل از تو برندارم[١] |
|
|
برسان بندگىِ دُخْتَرِ رَزْ، گو: بدر آى |
كه دمِ هِمَّت ما، كرد ز بند آزادت |
|
ظاهر خطاب خواجه با خوشه انگور درختِ مو مى باشد، ولى منظور وى تجلّيات حضرت محبوب است و خطابِ خواجه از لفظ «برسان» باد صبا بوده و مراد از آن انبياء و اولياء : و يا مرشدهاى طريق و خلاصه كسانى هستند كه در اثر از خودگذشتگى به دوست راه يافتهاند. بخواهد بگويد: اى آنان كه از بند آزاد گشته ايد و ديدار جانان نصيبتان گشته! بندگى و اخلاص ما را به حضرتش برسانيد و به او بگوييد: وقت آن نشده كه خود را از مظاهرت برايمان متجلّى سازى تا بدون هيچ پرده و حجابى ملكوت آنان را مشاهده نماييم؟ بدون شك، اگر تضرّع و دعاهاى عاشقانت نبود، همواره از نظرشان مستور بودى و هيچگاه به مشاهدهات نايل نمى گشتند؛ كه:
٥٩٦
«يا مَنْ بابُهُ مَفْتُوحٌ لِداعيهِ، وَحِجابُهُ مَرْفوع لِراجيهِ.»
[٢]: (اى خدايى كه درگاهت براى دعا كنندگان و خوانندگانت گشوده، و حجاب و پردهات براى اميدوارانت برطرف شده است!).
بخواهد بگويد:
|
حجابِ چهره جان مى شود غُبارِ تنم |
خوشا دمى كه از اين چهره، پرده برفكنم |
|
|
چنين قفس نه سزاى چو من خوش الحانى است |
رَوَم به گُلشن رضوان كه مرغ آن چمنم |
|
|
بيا و هستى حافظ ز پيشِ او بردار |
كه با وجود تو، كس نشنود ز من كه منم[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٦٠، ص ٣٣٦.
[٢] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠١، ص ٢٩٧.