جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٢٠ - غزل ٧٢ ساقيا! آمدن عيد، مبارك بادت!
|
در ضمير ما نمى گنجد به غير از دوست كس |
هردو عالم را به دشمن ده كه ما را دوست بس |
|
|
غافل است آن كو به شمشير از تو مى پيچدعنان |
قند را لذّت مگر نيكو نمى داند مگس[١] |
|
|
شادىِ مجلسيان، در قَدَم و مَقْدَم توست |
جاىِ غم باد هر آن دل كه نخواهد شادت! |
|
عزيزا! چون به مجلس اهل دل جلوه نمايى، شادمانشان مى گردانى و چنان از ايشان خشنودى كه به ديدارت نايل مى سازى. ناچار آنان كه نمى توانند آن گونه تو را برايتان ببينند، غمناك مى شوند. الهى! كه چنين حسودانى همواره در اندوه باشند؛ كه: « [
٥٩٨
إلهى!] ماذا وَجَدَ مَنْ فَقَدَكَ؟! ... لَقَدْ خابَ مَنْ رَضِىَ دُونَكَ بَدَلًا، وَلَقَدْ خَسِرَ مَنْ بَغى عَنْكَ مُتَحَوِّلًا.»
[٢]: ( [معبودا!] كسى كه تو را از دست داد. چه چيزى يافت؟! ... مسلماً هركس به جاى تو به ديگرى دل بسته و خشنود شد، محروم گشت و هر كه از تو روى گردان شد، زيان برد.) خلاصه با اين بيان مى خواهد بگويد: مرا به ديدارت خشنود بفرما. در جايى مى گويد:
|
هُماىِ اوج سعادت به دام ما افتد |
اگر تو را گذرى بر مقام ما افتد |
|
|
حُباب وار براندازم از نشاط، كلاه |
اگر ز روى تو عكسى به جام ما افتد |
|
|
شبى كه ماهِ مُراد از افق طلوع كند |
بُوَد كه پرتو نورى به بام ما افتد[٣] |
|
|
چشم بد دور! كز اين تفرقه خوش باز آورد |
طالعِ نامور و دولتِ مادر زادت |
|
اى خواجه! آن چيزى كه تو را از تفرقه در اين جهان رهايى بخشيده و ياد دوست را مونست قرار داده طالع نامورِ «بَلى، شَهِدْنا.»[٤]: (بلى، گواهى مى دهيم) گفتنت از.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٢٤، ص ٢٤٩.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٦، ص ٢١٢.
[٤] - اعراف: ١٧٢.