جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٥٨ - غزل ١١٤ تا كى بود ميانه اهل كتاب بحث
آفريده اى مى نگرم (با ديده دل)، از ملكوت آنان تو را مى نگرم، و از ماه جمالت سخن مى گويم. در جايى مى گويد:
|
دلِ من به دَورِ رُويت، ز چمن فراغ دارد |
كه چو سرو، پاى بند است و چو لاله، داغ دارد |
|
|
سر ما فرو نيايد، به كمانِ ابروى كس |
كه درونِ گوشه گيران، ز جهان فراغ دارد[١] |
|
|
حافظ! ملاف در بَرِ آهوى او به سِحْر |
هشيار را خطاست به مستِ خراب، بحث |
|
گويا خواجه در بيت ختم مى خواهد باز از بىقدر و منزلت بودن علوم ظاهر و ارزش معارف الهى سخن گفته باشد، خطاب به خود كرده و بگويد: اى خواجه! در مقابل جذبات و چشمان آهوانه او، نبايد از مدرسه و درس لاف زدن، اينها چون سِحْرند و صورت، و حقيقت با آنها به دست نمى آيد، ولى تجلّيات او با حقيقت قرين، و شكار كننده روح و جسم و جان توست، و «هشيار را خطاست به مستِ خراب، بحث» هشياران را كه گرفتار بحثند نسزد از آهوانِ چشم او سخن گويند، تو را سزاوار آن است كه بگويى:
٨٧٦
«إلهى! أسْألُكَ مَسْألَةَ الْمِسْكينِ الَّذى قَدْ تَحَيَّر فى رِجاهُ، فَلا يَجِدُ مَلْجَأً وَلا مَسْنداً، يَصِلُ بِهِ إلَيْكَ، وَلا يَسْتَدِلُّ بِهِ عَلَيْكَ، إلّابِكَ وَبِأرْكانِكَ وَمَقاماتِكَ الَّتى لا تَعْطيلَ لَها مِنْكَ، فَأسْألُكَ بِاسْمِكَ الَّذى ظَهَرْتَ بِهِ لِخاصَّةِ أوْلِيائِكَ، فَوَحَّدُوكَ، وَعَرَفُوكَ، فَعَبّدُوكَ بِحَقيقَتِكَ، أنْ تُعَرّفَنى نَفْسَكَ، لُاقِرَّ لَكَ بِرُبُوبِيَّتِكَ عَلى حَقيقَةِ الإيمانِ بِكَ وَلا تَجْعَلْنى- يا إلهى! مِمَّنْ يَعْبُدُ الإسْمَ دُونَ الْمَعنْى وَالْحَظْنى بِلَحْظَةٍ مِن لَحَظاتِكَ، تُنَوّرُ بِها قَلْبى بِمَعْرِفَتِكَ خاصَّةً، وَمَعْرِفَةِ أوْلِيائِكَ؛ إنَّكَ عَلى كُلّ شَىْءٍ قَديرٌ»
[٢]: (معبودا! از تو مسئلت دارم بسانِ درمانده و بيچاره اى كه در اميدوارىاش سرگشته، و پناهگاه و تكيه گاهى كه به [وسيله] آن به [بارگاه] تو نايل آمده، و به [واسطه] آن بر تو راهنمايى جويد نمى يابد، مگر اينكه به تو و اركان و پايه ها و مقاماتى كه از جانب تو براى آنها تعطيلى نيست [راهنمايى جويد]. پس از تو خواستارم به.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٥، ص ١٥١.
[٢] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ٩٦.