جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٦٣ - غزل ٧٨ به كوى ميكده، هر سالكى كه ره دانست
چشمان سياه و جمال جذّاب و دلآراى دوست، چون خواست به كُشتن من اقدام نمايد و فانىام سازد، امان نخواستمش؛ زيرا از بىپروايى او در نابود و كشته نمودن عشّاقش آگاه بودم و آن منتهى آرزوى من بود؛ زيرا:
|
هر دَمَش با من دلسوخته لطفى دگراست |
اين گدا بين، كه چه شايسته انعام افتاد |
|
|
زير شمشير غمش رقص كنان بايد رفت |
كآنكه شد كشته او، نيك سر انجام افتاد[١] |
|
|
وراى طاعتِ ديوانگان زِ ما مَطَلَب |
كه شيخ مذهب ما، عاقلى گنه دانست |
|
آرى، كسانى كه بر محور عقل عمل مى كنند، خود را در عالم، فاعل و صاحب اراده و مستقل و قدرتمند و همه كاره دانسته و گفتار و كردارشان بر اساس علم و آگاهى خويش مى باشد، ولى آنان كه از ازل، عشق و ديوانگى او را اختيار نمودهاند، كه: «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ... وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ؛ إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا»[٢]: (براستى كه ما امانت [ولايت] را بر آسمانها و زمين ... و انسان آن را حمل نمود، براستى كه بسيار ستمگر و نادان بود.)، و در اين جهان هم بر حمل آن استوارند، هرگز فعل و اراده و كمال و قدرتى را (بطور استقلال) براى خود نمى بينند، بلكه خواست آنان، خواست و رأى معشوقشان مى باشد.
خواجه نيز مى گويد: اى آنان كه آرزومنديد، ما عاشقان در رفتار و كردار چون شما باشيم و از حمل امانت در اين جهان باز ايستيم، و پيمان عهد ازلىِ «وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟! قالُوا: بَلى شَهِدْنا»[٣]: (و ايشان را بر خودشان گواه گرفت كه آيا من پروردگار شما نيستم؟ گفتند: بلى، گواهى مى دهيم.) را بشكنيم! چنين چيزى از ما مطلبيد؛ زيرا استاد ما عاقل بود و بر طريقه عقل عمل نمودن را در راه و رسم.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٤، ص ١٨٥.
[٢] - احزاب: ٧٢.
[٣] - اعراف: ١٧٢.