جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٦١ - غزل ٧٨ به كوى ميكده، هر سالكى كه ره دانست
|
زهى كمال كه منشورِ عشقبازىِ من |
از آن كمانچه ابرو رسد به طُغرايى |
|
|
مكدّر است دل، آتش به خرقه خواهم زد |
بيا ببين تو اگر مى كنى تماشايى |
|
|
فراق و وصل چه باشد؟ رضاىِ دوست طلب |
كه حيف باشد از او غير او تمنّايى[١] |
|
لذا مى گويد:
|
زمانه افسر رندى نداد جز به كسى |
كه سر فرازى عالم در اين كُلَه دانست |
|
بخواهد بگويد: رندى و چشم پوشى از آرزوهاى دنيوى و اخروى و تنها به دوست نگريستن و رضاى او را در نظر داشتن، كار هركس نبوده و هر فردى را شايستگى اين مقام و منصب نيست، مگر راه يافتگان به منزلت انسانى كه سر فرازى خويش را در حفظ اين مرام ديده باشند؛ كه:
٦٢٧
«عِبادَ اللّهِ! إنَّ مِنْ أحَبّ عِبادِ اللّهِ إلَيْهِ عَبْداً، أعانَهُ اللّهُ عَلى نَفْسِهِ ... فَزَهَرَ مِصباحُ الهُدى فى قَلْبِهِ ... وَتَخَلّى مِنَ الهُمُومِ إلّاهَمّاً واحِداً انفَرَدَ بِهِ ..
واسْتَمْسَكَ مِنَ العُرى بِأوثَقِها، وَمِنَ الحِبالِ بأمْتَنِها، فَهُوَ مِنَ الْيَقينِ عَلى مِثْلِ ضَوءِ الشَّمْسِ، قَد نَصَبَ نَفْسَهُ لِلّهِ سُبحانَهُ فى أرْفَعِ الامُورِ ..»
[٢]: ( [اى] بندگان خدا! براستى كه از محبوبترين بندگان خدا در نزد او، بنده اى است كه خداوند او را عليه نفس خويش كمك و ياورى نموده ... و در نتيجه چراغ هدايت در دلش روشن گرديده ... و از تمام دل مشغوليهاى و انديشه ها تهى شده، جز يك همّ و غم كه تنها بدان مشغول گشته ... و از دستآويزها به محكمترين آنها، و از ريسمانها به استوارترين آنها چنگ زده؛ پس يقين او همانند نور و پرتو خورشيد مى باشد. بى گمان نفس خويش را در والاترين و بلند پايهترين امور براى خداوند سبحان بر پاداشته است.) به گفته خواجه در جايى:
|
فاش مى گويم و از گفته خود دلشادم |
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٤٠، ص ٣٨٧.
[٢] - نهج البلاغه، از خطبه ٨٧.