جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٣٥ - غزل ١١١ مير من! خوش مى روى، كاندر سرا پا ميرمت
|
من ماندهام مهجور از او، بيچاره و رنجور از او |
گويى كه نيشى دور از او، در استخوانم مى رود |
|
|
محمل بداراى ساربان! تندى مكن با كاروان |
كز عشق آن سَروِ روان، گويى روانم مى رود |
|
|
در رفتن جان از بدن، گويند هر نوعى سخن |
من خود به چشم خويشتن، ديدم كه جانم مى رود[١] |
|
|
گفته بودى: كى بميرى پيشم؟ اين تعجيل نيست؟ |
خوش تقاضا مى كنى، پيشِ تقاضا ميرمت |
|
آرى، حضرت دوست، فنا و نابودى عاشق را در پيشگاهش مى طلبد، و او در اثر بستگى تمام به خود از اين امر سر باز مى زند، با آنكه مى داند تا با خويش بستگى دارد، مورد عنايت محبوب قرار نخواهد گرفت، و نمى تواند حقيقةً در طلب معشوق باشد. خواجه هم گويد: محبوبا! فرمودى كه در پيشگاه تو جان خود را فدا سازم، آه! كه چه گفته زيبا و شيرينى است، امّا عجله و شتاب چرا؟ زيرا گذشتن و دست شستن از خود امر آسانى نيست، با اين وجود من به فداى خواسته و فرمايشت شوم؛ چرا كه مى دانم زندگى جاويد من در اين فنا و نابودىام مى باشد.
كنايه از اينكه: علّت هجرانم همان بستگى تامّ به عالم عنصرىام مى باشد و بايد به تمام وجود به تو بازگردم، تا ديدار دايمىام باشد؛ با اين همه، اين امر بىعنايتِ تو حاصل نخواهد شد. در جايى مى گويد:
|
روى بنما و مراگو: كه دل از جان برگير |
پيش شمع، آتشِ پروانه، به جان گو درگير |
|
|
در لب تشنه من بين و مدار آب دريغ |
بر سر كُشته خويش آى و زِ خاكش برگير |
|
|
ميل رفتن مكن اى دوست! دمى با ما باش |
بر لب جوى، طَرَب جوى و به كف، ساغر گير |
|
[١] - ديوان سعدى، از غزليات طيّبات.