جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٣٧ - غزل ١١١ مير من! خوش مى روى، كاندر سرا پا ميرمت
خود فرما، تا در پيش چشم و جمال جذّاب و زيبايت جان بسپارم. بخواهد بگويد:
٩٤٠
«وَامْنُنْ بِالنَّظَرِ إلَيْكَ عَلَىَّ، وَانْظُرْ بِعَيْنِ الْوُدِّ وَالْعَطْفِ إلَىَّ، وَلا تَصْرِفْ عَنّى وَجْهَكَ، وَاجْعَلنى مِنْ أهْلِ الإسْعادِ وَالحُظْوةِ عِنْدَكَ. يا مُجيبُ! يا أرْحَمَ الرّاحمينَ!»
[١]: (و با نظر افكندن و نگريستن به سوى ما بر ما منّت بگذار، و با چشم مهر و عطوفت و مهربانى به ما بنگر و روى از ما مگردان، و ما را از كسانى كه به سعادت و خوشبختى و قرب و منزلت در پيشگاهت مىرسند، قرارده. اى اجابت كننده! اى مهربانترين مهربانان!.- بگويد:
|
اى كه مهجورىِ عُشّاق رو مى دارى! |
بندگان را زِ بَرِ خويش جدا مى دارى! |
|
|
تشنه باديه را هم به زُلالى درياب |
به اميدى كه در اين رَه به خدا مى دارى |
|
|
دل ربودى و بِحِل كردمت اى جان! ليكن |
بِه از اين دار نگاهش، كه مرا مى دارى[٢] |
|
|
گفتى! ار آزردمت، هم درد بخشم هم دوا |
گاه پيشِ درد و گَهْ پيشِ مداوا ميرمت |
|
دلبرا! چون مرا به ديدارت نايل ساختى، با من گفتى: اگر درد هجرانت دادم، دواى وصالت هم بخشيدم. من به فداى درد و دوايت! به گفته خواجه در جايى:
|
دردم از يار است و درمان نيز هم |
دل فداى او شد و جان نيز هم |
|
|
هر دو عالم، يك فروغِ روىِ اوست |
گفتمت پيدا و پنهان نيز هم |
|
|
ياد باد آن كو به قصدِ جانِ ما |
عهد را بشكست و پيمان نيز هم |
|
|
اعتمادى نيست بر كارِ جهان |
بلكه بر گردونِ گردان نيز هم |
|
|
چون سر آمد دولتِ شبهاى وصل |
بگذرد ايّامِ هجران نيز هم[٣] |
|
بخواهد با اين بيان بگويد: حال كه باز به درد فراقم مبتلا ساختى، به دواى مشاهدهات شفا بخش. و بگويد:
٨٦٢
«إلِهى! غُلَّتى لا يُبَرّدُها إلّاوَصْلُكَ، وَلَوعَتى لا يُطُفِنُها إلّا
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٣٦، ص ٣٨٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠٩، ص ٣٠٢.