جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٨١ - غزل ١١٧ اگر به مذهب تو، خون عاشق است مباح
بخوانىام، و مصلحت انديشى و قدس و تقواى خشك و توبه از عشق معشوق و ذكر و مراقبه جمال او را از من تمنّا داشته باشى، زيرا:
|
باغبان گر پنج روزى صحبت گل بايدش |
بر جفاىِ خارِ هجران، صبر بلبل بايدش |
|
|
اى دل! اندر بندِ زلفش از پريشانى منال |
مرغ زيرك چون به دام افتد، تحمّل بايدش |
|
|
رند عالم سوز را با مصحلت بينى چه كار؟ |
كار مُلك است آن كه تدبير و تأمّل بايدش |
|
|
نازها زآن نرگسِ مستانه مى بايد كشيد |
اين دل شوريده، گر آن زُلف و كاكُل بايدش[١] |
|
و كجا مى توان از عاشقِ بىپروا و ديوانه مصلحت بينى را تمنّا نمود، و خواست كه از معشوق خود، به جهت اينكه ديگران او را متّهم نكنند، دورى گزينند؟!.
در جايى مى گويد:
|
صلاحِ كار كجا و منِ خراب كجا؟ |
ببين تفاوت راه، از كجاست تا به كجا؟ |
|
|
چه نسبت است به رندى، صلاح و تقوا را؟ |
سماع وعظ كجا، نغمه رُباب كجا؟ |
|
|
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس |
كجاست دير مغان و شرابِ ناب كجا؟![٢] |
|
|
پياله چيست، كه بر ياد تو كشيم مدام؟ |
وَنَحْنُ نَشْرَبُ شُرْباً، كَذلِكَ الْأَقْداح[٣] |
|
آرى، خداوند بشر را مظهر تمامى تجلّيات جمالى و جلالى و اسماء و صفات خود قرار داده، كه: «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها»[٤]: (و همه نامهاى خود را به آدم [٧] آموخت.)، به گونه اى كه مى تواند با مجاهدات و بندگى خالصانه، به مشاهده تمامى ظهورات حضرت دوست نايل آيد؛ كه: «وَ الَّذِينَ جاهَدُوا فِينا، لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا، وَ.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٠، ص ٢٥٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥، ص ٤١.
[٣] - در حالى كه ما شراب و نوشيدنى ويژه و همچنين قَدَحها و كاسههاى بزرگ را سر مى كشيم.
[٤] - بقره: ٣١.