جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٦٩ - غزل ١٠٣ ساقى! بيا كه يار ز رخ پرده بر گرفت
از بيت مطلع غزل و بيتهاى بعدى بر مى آيد، كه خواجه پس از مشاهدهاى محجوب از آن گشته، و در اين امر كسانى از دوستانش هم بودهاند، براى رفع آن به استادى (كه گويا در شيراز اقامت داشته) متوسّل شده، و او به خواجه و همراهانش دستور خلوت مى دهد، و چون نتيجه بخش مى گردد، وى را آگاه مى سازد.
و ممكن است مراد از «خلوتيان» در بيت صدر، آنان كه با وى در مسلك مخالفند باشند. شاهد بر اين احتمال، بيت سوم است. خلاصه مى گويد:
|
ساقى! بيا كه يار زِ رُخ پرده بر گرفت |
كارِ چراغِ خلوتيان باز در گرفت |
|
اى استاد و راهنماى ما عاشقان و مهجور شدگان از ديدار حضرت دوست! بيا كه نَفَس عيسوىات راهگشاى ما گرديد و او حجاب از چهره بر گرفت و ما خلوتيان را به مشاهده جمالش مفتخر ساخت. در جايى مى گويد:
|
كيميايى است عَجَب، بندگىِ پير مغان |
خاك او گشتم و چندين دَرَجاتم دادند |
|
|
همّتِ پير مغان و نَفَسِ رندان بود |
كه ز بند غمِ ايّام، نجاتم دادند[١] |
|
لذا باز مى گويد:
|
آن شمعِ سَر گرفته دگر چهره بر فروخت |
وآن پيرِ سالخورده جوانى ز سر گرفت |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٣، ص ١٥٠.