جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧١ - غزل ١٠٣ ساقى! بيا كه يار ز رخ پرده بر گرفت
|
مغچه اى مى گذشت، راهزنِ دين و دل |
در پى آن آشنا، از همه بيگانه شد |
|
|
صوفى مجلس كه دى، جام و قدح مى شكست |
دوش به يك جرعه مى، عاقل و فرزانه شد[١] |
|
و با ديدارش، شيطان هم كه بر ما چيره بود، ديگر قدرت اغوايمان را نداشت، زيرا هر آن كس كه به تمام وجود روى به وى آوَرَد و از خود منقطع گردد، كجا آن ملعون را قدرت سلطه بر او ممكن است؛ كه: «فَبِعِزَّتِكَ، لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ، إِلَّا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ»[٢]: (پس به عزّت و سر افرازىات سوگند، بى گمان همه آنها جز بندگان مُخلَص و پاك [به تمام وجود] تو از ايشان را، گمراه خواهم نمود.)
|
زنهار زين عبارتِ شيرينِ دلفريب! |
گويى كه پسته تو، سخن در شكر گرفت |
|
خواجه در اين بيت مى خواهد ياد از ظرافت دو بيت گذشته خود كند و بگويد:
محبوبا! اگر گفتار و بياناتم لطيف و شيرين و جذّاب به نظر مى رسد، عناياتى است كه توام در بيانات عطا فرمودهاى، من از خود چيزى نداشته و ندارم. در جايى مىگويد:
|
بلبل از فيضِ گُل آموخت سخن، ورنه نبود |
اين همه قول و غزل، تعبيه در منقارش[٣] |
|
|
بارِ غمى كه خاطرِ ما خسته كرده بود |
عيسى دمى خدا بفرستاد و بر گرفت |
|
فراق حضرت معشوق، ما را افسرده خاطر نموده بود، استاد عيسى دمى خدا بفرستاد، و با نَفَس گرم و راهنماييهايى شايستهاش مداوايمان نمود، و هجرانمان به.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠٣، ص ١٧٠.
[٢] - ص: ٨٢ و ٨٣.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤٣، ص ٢٦١.