جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨٤ - غزل ٨٠ بلبلى برگ گلى خوش رنگ در منقار داشت
معشوقه خود، كه كافره هم بود، زنّار بست؛ ولى با اين وجود چون ياد محبوب حقيقى در دلش جاى داشت، سر انجام موفّق شد كه به طريقه نخستين خود بازگردد.[١]
|
چشم حافظ، زير بام قصر آن حورى سرشت |
شيوه جنّاتُ تَجرى تَحْتَها الْأَنْهار داشت |
|
همان گونه كه شيخ صنعان در پاى قصر معشوقه مجازى خود، از ديدگان اشك ريخت تا به وصالش رسيد، من نير در انتظار ديدار محبوب حقيقى آن قدر مى گريم، تا سر انجام به قرب او راه يابم. در جايى مى گويد:
|
اى غايب از نظر! به خدا مى سپارمت |
جانم بسوختى و به دل، دوست دارمت |
|
|
تا دامن كفن نكشم زير پاى خاك |
باور مكن كه دست ز دامن بدارمت |
|
|
صد جوى آب بستهام از ديده در كنار |
بر بوى تخم مهر، كه در دل بكارمت |
|
|
بارم ده از كرم بَرِ خود، تا به سوز دل |
در پاى دم به دم، گهر از ديده بارمت[٢] |
|
[١] - براى اطلاع بيشتر به منطق الطّير شيخ عطّار، ص ٧٥( چاپ پاكستان) مراجعه شود.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٩، ص ٧٠.