جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨٣ - غزل ٨٠ بلبلى برگ گلى خوش رنگ در منقار داشت
خويش باز گردان تا همان گونه كه از طريق آثار به انوارت راه يافتم، پس از توجه به آثار از اين راه به تو باز گردم، در حالى كه باطنم از نظر وتوجّه [استقلالى] به مظاهر مصون و محفوظ باشد و همّت و انديشهام از تكيه نمودن و بستگى به آنها بلندتر باشد همانا تو بر هر چيز قادرى.- به گفته خواجه در جايى:
|
به دور لاله، قدح گير و بىريا مى باش |
به بوى گل نَفَسى، همدم صبا مى باش |
|
|
گرت هواست كه چون جم به سرّ غيب رسى |
بيا و همدم جام جهان نما مى باش |
|
|
چو غنچه گرچه فرو بستگى است كار جهان |
تو همچو بادِ بهارى، گره گشا مى باش[١] |
|
|
گر مريد راه عشقى، فكر بدنامى مكن |
شيخ صنعان، خرقه رَهنِ خانه خمّار داشت |
|
|
وقتِ آن شيرين قلندر خوش! كه در اطوار سير |
ذكر تسبيح مَلَك، در حلقه زنّار داشت |
|
اين دو بيت و بيت ختم اشاره به حكايتى از شيخ صنعان مى باشد كه مرحوم عطار در منطق الطير يادآور شده. مىخواهد با اين بيان به خود خطاب كرده و بگويد: اگر عاشق محبوب حقيقى مى باشى، بايد با جان افشانى و چشم پوشى از عالم مجازى خلقى و مُلكى خود و مظاهر، راه به عالم امرى و ملكوتى پيدا نمايى و بگويى: «فَسُبْحانَ الَّذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْءٍ؟!»[٢]: (پس پاك و منزّه است خدايى كه ملكوت [و جنبه اسماء و صفات] هر چيزى به دست اوست.- نيز: «أَلا! لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ»[٣]: (آگاه باشيد كه [عالَم] خلق و امر از آن اوست.)، و از بدنامى و ملامتهاى ملامت كنندگان در راه عشق او، پروايى نداشته باشى، به مانند شيخ صنعان كه با داشتن عظمت و شهرت، از بدنامى عشق مجازى نهراسيد، و براى رسيدن به.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٣٣، ص ٢٤٥.
[٢] - يس: ٨٣.
[٣] - اعراف: ٥٤.