جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٢٩ - غزل ٨٦ ز گريه مردم چشمم، نشسته در خون است
|
در هركه بنگرم به غمى از تو مبتلاست |
يك دل نديدهام كه ز عشقت كباب نيست[١] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
مردم ديده ما جز به رُخَت ناظر نيست |
دل سر گشته ما غيرِ تو را ذاكر نيست |
|
|
اشكم احرامِ طوافِ حَرَمت مى بندد |
گرچه از خونِ دلِ ريش، دمى طاهر نيست |
|
|
سر پيوندِ تو تنها، به دلِ حافظ راست |
كيست آن كَش سَرِ پيوندِ تو در خاطر نيست؟![٢] |
|
|
ز مشرقِ سر كوى، آفتابِ طلعت تو |
اگر طلوع كند، طالعم همايون است |
|
|
حكايتِ لبِ شيرين، كلام فرهاد است |
شِكنجِ طُرّه ليلى، مقام مجنون است |
|
آرى، تنها مانع سالك عاشق براى رسيدن به مقصد عالى انسانيّت و وصال جانان خود بينى اوست؛ ولى اگر معشوق حقيقى نظر عنايتى به او فكند و آن را از پيش پاى او بردارد و به فنايش رهنمون گردد، آفتاب حقيقت را از وراى وجود خود و همه موجودات مشاهده خواهد كرد. خواجه نيز مى گويد:
دلبرا! اگر از مشرق وجودم طلعت زيباى تو طلوع كند و به فناى خويش راه يابم، طالعم همايون خواهد شد. اينجاست كه توجّهى به غير جمال تو نداشته و سخنى بر زبان بجز سخنت جارى نخواهم ساخت، «حكايت لب شيرين، كلام فرهاد است ...»،
٦٨٩
«إلهى! فَاجْعَلْنا مِنَ الَّذينَ تَوَشَّحَتْ [تَرَسَّخَتْ] أشْجارُ الشَّوْقِ إلَيْكَ فى حَدآئِقِ صُدُورِهِم، وَأخَذَتْ لَوْعَةُ مَحَبَّتِك بِمَجامِعِ قُلُوبِهِمْ؛ فَهُمْ إلى أوْكارِ الأفْكارِ [الأذْكارِ] يَأوُونَ، وَفى رياضِ الْقُربِ
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٩١، ص ٩٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٦، ص ١٠٨.