جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤١ - غزل ٦٣ اگرچه عرض هنر پيش يار بىادبى است
به ديدارش نايل شدم، ديگر او بجاى عقل من خواهد بود؛ كه:
٧٣٣
«وَلَأسْتَغْرِقَنَّ عَقْلَهُ بِمَعْرِفَتى، وَلَأقُومَنَّ لَهُ مَقامَ عَقْلِهِ.»
[١]: (و هر آئينه عقل او [عامل به رضاى خود] را غرق در معرفت و شناخت خود ساخته و خود به جاى عقل او قرار خواهم گرفت.- به گفته خواجه در جايى:
|
خرقه زهدِ مرا آب خرابات ببرد |
خانه عقل مرا آتشِ خُمخانه بسوخت[٢] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
نكته دلكش بگويم: خال آن مَهْ رُو ببين |
عقل و جان را بسته زنجيرِ آن گيسو ببين |
|
|
حلقه زلفش تماشاخانه بادِ صباست |
جانِ صد صاحبدل آنجا بسته يك مو ببين |
|
|
آن كه من در جستجويش از خِرَد بيرون شدم |
كس نديده است و نبيند مِثْلَش از هرسو ببين[٣] |
|
در اين موقعيّت، اظهار عقل و وجود نمودنِ عاشق، بى ادبى است، اگرچه ديگران او را به رعايت نكردن احكام عقل بىادب بخوانند؛ كه:
٥٠٦
«إذا تَخَلَّى الْمُؤْمِنُ مِنَ الدُّنْيا، سَما وَ وَجَدَ حَلاوَةَ حُبِّ اللَّهِ، وَكانَ عِنْدَ أهْلِ الدُّنْيا كَأَنَّهُ قَدْ خُولِطَ.»
[٤]: (هرگاه مؤمن از دنيا فارغ گشته و آن را رها كند، اوج گرفته و شيرينى دوستى خدا را مى يابد، و نزد اهل دنيا گويى كه به پريشانى [عقل] گرفتار است.) در جايى مى گويد:
|
اى كه دائم به خويش مغرورى! |
گر تو را عشق نيست، معذورى |
|
[١] - وافى، ج ٣، ابواب المواعظ، باب مواعظ اللَّه سبحانه، ص ٤٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤، ص ٦١.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٨٩، ص ٣٥٣.
[٤] - اصول كافى، ج ٢، ص ١٣٠، روايت ١٠.