جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٢٨ - غزل ١١٠ المنة لله! كه در ميكده باز است
حَسَن و زيباست؛ كه:
٨٥١
«أللّهُمَّ! أنْتَ الْعَلِىُّ الْعَظيمُ، وَأنَا عَبْدُكَ الْبآئِسُ الْفَقيرُ، أنْتَ الْغَنِىُّ الْحَميدُ، وَأنَا الْعَبْدُ الذَّليلُ»
[١]: (خداوندا! تويى بلند پايه و بزرگ، و منم بنده بسيار نيازمند و ناچيز. تويى توانگر ستوده، و منم بنده خوار.- يا:
٨٥٢
«إلهى! كَفى بىعِزّاً أنْ أكُونَ لَكَ عَبْداً! وَكَفى بى فَخْراً أنْ تَكُونَ لى رَبّاً!»
[٢]: (معبودا! همين عزّت و بزرگوارى مرا بس كه بنده تو باشم! و اين فخر و بالندگى مرا كفايت مى كند كه تو پروردگارم باشى!.- به گفته خواجه در جايى:
|
دلا! دايم گداىِ كوى او باش |
به حكم آنكه دولتِ جاودان به |
|
|
به داغِ بندگى، مردن در اين در |
به جان او، كه از مُلك جهان به |
|
|
گُلى كان پايمالِ سَرْوِ ما گشت |
بود خاكش ز خونِ ارغوان بِهْ[٣] |
|
|
شرحِ شكنِ زُلفِ خَمْ اندرِ خمِ جانان |
كوته نتوان كرد، كه اين قصّه دراز است |
|
آرى، پيچ و خمِ مراحل و منازلى را كه سالك بايد از طريق كثرات عالم وجود و بدون توجه به آن سير نمايد، تا محبوب را در اين راه با كثرات مشاهده كند، نه فقط قابل شرح نيست، كه قصّه اى بس دراز دارد؛ زيرا تا راهرو، كثرات را به چشم كثرت مىبيند، و افعال و اقوال و حركات و صفات و ذات آنها را از خودِ ايشان مى پندارد، به ديدار حضرتش راه نخواهد يافت، و به سرّ: «هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ، وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ»[٤]: (اوست آغاز و انجام و پيدا و نهان.) آشنايى حاصل نكرده، و در حجاب كثرات گرفتار، و از مشاهده ملكوت و عالم امرى كثرات خبرى ندارد. خواجه هم مى خواهد با اين بيان از گذشته و حال فعلىاش خبر دهد و بگويد:
|
منم كه ديده به ديدارِ دوست كردم باز |
چه شكر گويمت اى كار سازِ بنده نواز! |
|
[١] - اقبال الاعمال، ص ٦٤٣- ٦٤٤.
[٢] - بحار الانوار، جر ٩٤، ص ٩٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥١٩، ص ٣٧٣.
[٤] - حديد: ٣.