جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٤٢ - غزل ١٠٠ روشن از پرتو رويت، نظرى نيست كه نيست
|
برواى طبيبم! از سر، كه خبر ز سر ندارم |
به خدا رها كنم جان، كه ز جان خبر ندارم |
|
|
به عيادتم قدم نِه، كه ز بىخودى شوم بِهْ |
مِىِ ناب نوش و هم دِهْ، كه غم دگر ندارم |
|
|
دگرم مگو: كه خواهم، كه ز درگهت برانم |
تو بر اين و من بر آنم، كه دل از تو بر ندارم[١] |
|
|
شير در باديه عشق تو روباه شود |
آه! از اين راه كه در وى خطرى نيست كه نيست |
|
عزيزا! شير دلان در وادى عشقت چون روباهانى مى باشند كه همواره دلشان در طپش و هراس است و هر لحظه خود را در معرض نابودى و هلاكت مى بينند. در جايى مى گويد:
|
عجب راهى است راهِ عشق، كآنجا |
كسى سر بر كُند، كِش سر نباشد[٢] |
|
و نيز مى گويد:
|
اگر از وسوسه نفسُ و هوا دور شوى |
بى شكى رَهْ ببرى در حرمِ ديدارش |
|
|
اى كه از كوچه معشوقه ما مى گذرى! |
با خبر باش كه سر مى شكند ديوارش[٣] |
|
بخواهد بگويد:
٩٥٨
«إلهى! فَاسْلُكْ بَناسُبُلَ الْوُصُولِ إلَيْكَ، وَسَيّرنْا فى أقْرَبِ الطُّرُقِ لِلْوُفُودِ عَلَيْكَ، قَرّبْ عَلَيْنَا الْبَعيدَ، وَسَهّلْ عَلَيْنا الْعَسيرَ الشَّديدَ»
[٤]: (معبودا! پس ما را در راههاى وصول و رسيدن به درگاهت رهسپار ساز، و در بهترين راههاى بار يافتن بر خويش راهى گردان، دور را بر ما نزديك و [كار] دشوار و سخت را بر ما آسان گردان.- بگويد:
|
در بيابان طلب، گرچه ز هر سو خطر است |
مىرود حافظ بيدل به تولّاى تو خوش[٥] |
|
|
نه من دلشده از دست تو خونين جگرم |
از غم عشق تو، پر خون جگرى نيست كه نيست |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٦٠، ص ٣٣٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٦٤، ص ١٤٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤٣، ص ٢٦١.
[٤] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٧.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٥٠، ص ٢٦٦.