جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠١ - غزل ١٠٦ مردم ديده ما، جز به رخت ناظر نيست
|
من همان روز زِ فرهاد طَمَع ببريدم |
كه عنانِ دلِ شيدا به كفِ شيرين داد[١] |
|
و اشاره به اينكه:
|
در غمِ خويش، چنان شيفته كردى بازم |
كز خيال تو به خود باز نمى پردازم |
|
|
عهد كردى كه بسوزى ز غمِ خويش مرا |
هيچ غم نيست، تو مى سوز كه من مى سازم |
|
|
حافظ ار جان ندهد بَهرِ تو چون پروانه |
پيش روى تو، چو شمعش، به شبى بگدازم[٢] |
|
و ممكن است بخواهد با اين بيان بگويد: من هرگز با به طول انجاميدن روزگار، دست از تو بر نخواهم داشت، و بگويد:
٨٢٦
«أيَحْسُنُ أنْ أرْجِعَ عَنْ بابِكَ بِالْخَيْبَةِ مَصْرُوفاً، وَلَسْتُ أعْرِفُ سِواكَ مَوْلىً بِالإحْسانِ مَوْصُوفاً؟! كَيُفَ أرْجُو غَيْرَكَ، وَالْخَيْرُ كُلُّهُ بِيَدِكَ؟! وَكَيْفَ أؤَمّلُ سِواكَ، وَالْخَلْقُ وَالأمْرُ لَكَ؟!»
[٣]: (آيا سزاوار است به نوميدى از درگاهت بر گردم، با آنكه جز تو مولايى كه به نكو كارى ستوده باشد، نمىشناسم؟! چگونه به غير تو اميد بندم، در صورتى كه تمام خير و خوبى به دست توست؟ و چگونه جز تو را آرزو نمايم، در حالى كه [عالَم] خلق و امر از آنِ توست؟)؛ لذا مى گويد:
|
روز اوّل كه سَرِ زلف تو ديدم، گفتم: |
كه پريشانى اين سلسله را آخِر نيست |
|
دلبرا! در ازل چون مرا بر خود شهادت گرفتى و «وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ: أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ؟!»[٤]: (و ايشان را بر خودشان گواه گرفت، كه آيا من پروردگار شما نيستم؟!.) فرمودى، و من «بَلى، شَهِدْنا»[٥]: (آرى، گواهى مى دهيم.) گفتم، دانستم كه چون به اين جهانم آورى، همواره نمى توانم «بَلى» گويم، و در كشاكش قبض و بسط كثرات عالم ماده واقع خواهم شد و به هجران مبتلا. بخواهد بگويد:.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٧٦، ص ٢١٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤١٠، ص ٣٠٣.
[٣] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.
[٤] ( ٤، ٥) اعراف: ١٧٢.
[٥] ( ٤، ٥) اعراف: ١٧٢.