جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٤٠ - غزل ٨٧ ز آن يار دلنوازم، شكرى است با شكايت
هفتاد هزار حجاب از نور و تاريكى است. اگر بر طرف شود، انوار [عظمتِ] روى [واسماء و صفات] اش، غير او را مى سوزاند.).
آن حجابها در ابتداى راه خود بينيها و تعلّقات دنيوى، و در اواسط راه مشاهدات و مكاشفات و كرامات؛ كه:
٦٩٩
«إلهى! هَبْ لى كَمالَ الإنقِطاعِ إلَيْكَ»
[١]: (معبودا! انقطاع و گسستن كامل از غير به سوى خويش را به من عطا نما.- در انتها هم توجّه به عشق و عاشق و معشوق، و جز محبوب ديدن، و از آن بالاتر، توجّه به فردانيّت ذات و تعدّد اسماء است، كه:
٧٠٠
«إلهى! وَانِرْأبْصارَ قُلُوبِنا بِضِيآءِ نَظَرِها إلَيْكَ، حَتّى تَخْرقَ أبصارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّور، فَتَصِلَ إلى مَعْدِنِ الْعَظَمةِ، وَتَصيرَ أرْواحنا مُعَلَّقَةً بِعِزّ قُدْسِكَ»
[٢]: ( [معبودا!] ... و ديدگان دلمان را با تابش و پرتو نظر و نگرشش به سوى تو، روشن گردان تا ديدگان دلهايمان حجابهاى نور را دريده، پس به معدن عظمتت واصل گشته و ارواحمان به مقام پاك عزّتت بپيوندد.- نيز:
٧٠١
«إلهى! وَألْحِقْى بِنُورِ عِزّكَ الأبْهَجِ، فَأكُونَ لَكَ عارِفاً، وَعَنْ سِواكَ مُنْحَرِفاً، وَمُنْكَ خآئِفاً مُراقِباً. يا ذَالْجَلالِ وَالإكرامِ!»
[٣]: (پروردگارا! و مر ابه درخشانترين نور مقام عزّتت بپيوند تا عارف و شناساى تو بوده و از غير تو رو گردانده و تنها از تو ترسان و مراقب باشم، اى صاحب [صفت] بزرگى و بزرگوارى!) خواجه هم مى گويد: «اين راه را نهايت ...» كنايه از اينكه: اين راه، سير در نيستى نمودن و به هستى مطلق و بى انتها دست يافتن است، كه:
٧٠٢
«إلهى! إنَّ مَنْ تَعَرَفَ بِكَ غَيْرُ مَجْهُولِ ... وَمَنْ أقْبَلْتَ عَلَيْهِ غَيْرُ مَمْلُوكٍ [مَمْلُولٍ].»
[٤]: (معبودا! بى گمان هر كه در نزد تو آشنا شد، [نزد هيچ كس] مجهول نخواهد بود ... و هركس را كه تو بدو رو كنى، مملوك و بنده [احدى، و يا خسته و ملول] نخواهد بود.)
|
چشمت به غمزه ما را، خون خورد و مى پسندى |
جانا! روا نباشد، خون ريز را حمايت |
|
[١] ( ١، ٢، ٣) اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.
[٢] ( ١، ٢، ٣) اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.
[٣] ( ١، ٢، ٣) اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.
[٤] - اقبال الاعمال: ص ٦٨٦- ٦٨٧.