جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٠٢ - غزل ٧٠ دل و دينم شد و دلبر به ملامت برخاست
خوشى و راحتى نيست:
٥٨٣
«دارٌ بِالْبَلآءِ مَحْفُوفَةٌ: وَبِالغَدْرِ مَعْرُوفَةٌ.»
[١]: (خانه اى است پيچيده به بلا و گرفتارى، و شناخته شده به فريب و گول زدن- نيز:
٥٨٤
«الدُّنْيا لاتَصْفُو لِشارِبٍ، وَلا تَفى لِصاحِبٍ.»
[٢]: (دنيا، براى هيچ نوشنده اى صافى و ناب نگشته، و به هيچ همراهى وفا نمى كند.) بخواهد بگويد: اى خواجه! توجّه خود را از دنيا بردار تا منزلت معنوى والايت بخشند، كه:
٥٨٥
«إعْزِفْ عَنْ دُنْياكَ، تَسْعَدْ بِمُنْقَلِبِكَ، وَيَصْلَحْ مَثْواكَ.»
[٣]: (از دنيا منصرف گشته و دل از آن بركَن، تا به هنگام بازگشت [از دنيا و وقت مرگ] سعادتمند و خوشبخت گشته، و منزل و جايگاه فرو آمدنت [در آخرت] شايسته و زيبنده گردد.- نيز:
٥٨٦
«انْظُرْ إلَى الدُّنْيا نَظَرَ الزّاهِدِ الْمُفارِقِ، وَلا تَنْظُرْ إلَيْها نَظَرَ الْعاشِقِ الوامِقِ.»
[٤]: (به دنيا همانند نگاه كسى كه ميلى بدان ندارد و از آن جدا گشته بنگر، و هرگز بسان عاشق شيفته به سوى آن منگر.) و به گفته خواجه در جايى:
|
ما آزموده ايم در اين شهر بختِ خويش |
بايد برون كشيد از اين ورطه رَخْتِ خويش |
|
|
از بس كه دست مى گزم و آه مى كشم |
آتش زدم چو گُل به تنِ لَخْت لَخْتِ خويش |
|
|
اى حافظ! ار مراد ميسّر شدى مدام |
جمشيد نيز دُور نماندى ز تخت خويش[٥] |
|
و ممكن است مراد خواجه از بيت اين باشد كه: در راه عشق نمى توان فقط به از دست دادن دل و دين خوش بود؛ زيرا تا سالك تمامى مراحل مخلصيّت (به فتح لام- فناء در فعل و صفت و اسم و ذات) را نپيمايد، به منزل مقصود راهش ندهند. و چنانچه در منزلى از منازل سير، آسوده خاطر بنشيند و به آن دل خوش شود، از عمل خود پشيمان خواهد شد. در جايى مى گويد:.
[١] - نهج البلاغة، خطبه ٢٢٦.
[٢] - غرر و درر موضوعى، باب الدنيا، ص ١٠٦.
[٣] ( ٣، ٤) غرر و درر موضوعى، باب الدنيا، ص ١٠٧.
[٤] ( ٣، ٤) غرر و درر موضوعى، باب الدنيا، ص ١٠٧.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤٥، ص ٢٦٢.