جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٠٥ - غزل ٧٠ دل و دينم شد و دلبر به ملامت برخاست
ملكوتيان و مجرّدان و ملائكه نيز چنينند.
و يا بخواهد بگويد: دلبرا! با تمام تجلّى، براى برگزيدگانت (انبياء و اولياء :) جلوه نمودى و قيامت كُبراى آنان را در اين جهان، پيش از عالم ديگر برپا كردى و شورى در آنها ايجاد نمودى، مرا هم از چنين ديدارى برخوردار نما؛ لذا در جايى چون به اين آرزو دست مى يابد، مىگويد:
|
درنظر بازى ما، بى خبران حيرانند |
من چنينم كه نمودم، دگر ايشان دانند |
|
|
عاقلان، نقطه پرگار وجودند ولى |
عشق داند كه در اين دايره سرگردانند |
|
|
جلوه گاه رُخ او، ديده من تنها نيست |
ماه و خورشيد، همين آينه مى گردانند |
|
|
گر به نُزهتگهِ ارواح بَرَد بُوى تو باد |
عقل وجان، گوهر هستى به نثار افشانند[١] |
|
|
پيش رفتار تو، پا برنگرفت از خَجْلَت |
سَرْوِ سَرْكِش، كه به نازِ قد وقامت برخاست |
|
كنايه از اينكه: دلبرا! كسى را جرأت آن نيست كه در برابر جمال و كمال تو خودنمايى داشته باشد، صاحب جمالانى كه به مشاهده رخسارت نايل گشتند، از شرم، سر خجلت به گريبان فرو برده و ديگر از خود سخن به ميان نياوردند به گفته خواجه در جايى:
|
چو رويت مهر و مَهْ تابان نباشد |
چو قدّت سرو در بستان نباشد |
|
|
چو لعل و لؤلؤت در دلفروزى |
دُر دريا و لعلِ كان نباشد |
|
|
ميان خطّ سبزت لعل نوشين |
عجب گر چشمه حيوان نباشد |
|
|
به تو نسبت نباشد هيچ تن را |
نه تن، باللّه كه مِثْلَت جان نباشد[٢] |
|
خلاصه با اين بيان بخواهد تقاضاى ديدار حضرتش را بنمايد و بگويد:.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٢، ص ١٤٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥٥، ص ١٣٨.