جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٠٦ - غزل ٧٠ دل و دينم شد و دلبر به ملامت برخاست
|
دلم بىجمالت صفايى ندارد |
چو بيگانه اى كآشنايى ندارد |
|
|
متاع دلِ پاكِ عُشّاقِ مسكين |
به بازار حُسنش بهايى ندارد |
|
|
چو ماه است روشن كه بىمِهْرِرويت |
دل و جان حافظ صفايى ندارد[١] |
|
|
حافظ! اين خرقه بيانداز، مگر جان ببرى |
كآتش از خرمنِ سالوس و كرامت برخاست |
|
در واقع اين بيت بيانگر بيت اوّل است بخواهد از زبان محبوب و يا خود، به خويش خطاب كرده و بگويد: اى خواجه! اگر وصال جانان را طالبى، چاره اى جز رها كردن خرقه سالوسى و عبادات قشرى و پرداختن به بندگى خالصانه ندارى، و بايد نسبت به دست يافتن به كرامات اهل كرامت بىاعتنا باشى؛ زيرا آتش از خرمن سالوس و كرامت برخاسته مى شود، و نمى گذارد به مقصد عالى انسانيّت راه يابى.
در جايى مى گويد:
|
بر آستانِ جانان، گر سر توان نهادن |
گلبانگ سربلندى، بر آسمان توان زد |
|
|
در خانقه نگنجد، اسرارِ عشق و مستى |
جامِ مِىِ مغانه، هم با مغان توان زد |
|
|
حافظ! به حقّ قرآن، كز زرق و شيد بازآ |
شايد كه گُوى خيرى، در اين ميان توان زد[٢] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٤، ص ١٦٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٧، ص ١٦٦.