جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩١ - غزل ١٠٥ مدامم مست مى دارد نسيم جعدگيسويت
كه:
٨١١
«إلهى وَالْحِقْنى بِنُورِ عِزّكَ الأبْهَجِ، فَأَكُونَ لَكَ عارِفاً، وَعَن سِواكَ مُنْحَرِفاً، وَمِنْكَ خائِفاً [مَراقِباً] يا ذَالجَلالِ وَالإكرامِ!»
[١]: (پروردگارا! و مرا به درخشانترين نورِ مقام عزتت بپيوند، تا عارف و شناساى تو بوده، و از غير تو رو گردانده، و تنها از تو ترسان [و مراقب] باشم، اى صاحب جلال و شكوهمندى و بزرگوارى و بخشش!.).
و ممكن است منظور خواجه اين باشد كه: محبوبا در گذشته، من و باد صبا، هر دو سر گردان و بىبهره از تو بوديم، من از عشوه چشمت و باد صبا، از اينكه بوى گيسويت را به كدام عاشقت هديه آورد؛ باد صبا، نفحات جان بخشت را به من رسانيد، و مست جمال و كمال و خراب چشم جادويىات شدم، و حال محتاج به تجلّيات ذاتىات مى باشم؛ در جايى مى گويد:
|
اى همه كارِ تو مطبوع و همه جاىِ تو خوش |
دلم از عشوه شيرينِ شكر خاىِ تو خوش |
|
|
هم گلستانِ خيالم ز تو پُر نقش و نگار |
هم مشام دلم از زُلفِ سَمَنْ ساىِ تو خوش |
|
|
شيوه ناز تو شيرين، خط و خال تو مليح |
چشم و ابروى تو زيبا، قد وبالاى تو خوش |
|
|
پيشِ چشم تو بميرم، كه بدان بيمارى |
مىكند درد مرا، از رُخِ زيباىِ تو خوش[٢] |
|
لذا مى گويد:
|
من از لطف صبا دارم، سپاسِ نكهتِ جانان |
وگرنه كى گذر بودى، سحرگاهان از اين سويت؟ |
|
محبوبا! از اينكه هنگام سحر از نفحات و بوى خوشت بهره مندم ساختى سپاسگذارم، وگرنه مرا قابليّت آنكه تجلّيات اسماء و صفاتىات را هم داشته باشم نبود. در جايى مى گويد:
|
هزار شكر كه ديدم به كامِ خويشت باز |
تو را به كام خود و با تو، خويش را دمساز |
|
|
چه فتنه بود؟ كه مَشّاطه قضا انگيخت |
كه كرد نرگسِ مستش، سيَه به سُرمه ناز |
|
[١] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٥٠، ص ٢٦٥.