جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٩٩ - غزل ١١٩ دل من در هواى روى فرخ
بخواهد بگويد: معشوقا! مشك تاتارى، تا زمانى مى توانست برايم خود نمايى در عطر داشته باشد كه مشام جانم از ملكوت كثرات بوى تو را استشمام نكرده بود و جلوه هايت را نديده بودم و چون در گذشته مشاهدهات نمودم؛ ديگر جمال مظاهر نزد من جلوه اى نداشت. كنايه از اينكه: مرا ديگر بار به حقيقت خود و مظاهرت با ديدارت آشنا فرما، تا آنان از من دلربايى نكنند؛ لذا در بيت بعد مى گويد:
|
اگر ميلِ دلِ هركس به جايى است |
بُوَد ميلِ دلِ من سوىِ فرّخ |
|
كنايه از اينكه: دلبرا! هر كسى را مى بينم توجّه به غير تو دارد، امّا منى كه در گذشته به مشاهدهات نايل گرديدم، كجا مى توانم جز جنابت را مورد عنايت قرار دهم؟
|
غلامِ خاطرِ آنم كه باشد |
چو حافظ، چاكِر هِندوىِ فرّخ |
|
من غلام خاطر آنم كه چون او را با مظاهرش مشاهده نمود، به غير از او عنايتى نداشت؛ كه:
٩٠٦
«إلِهى! مَنْ ذَا الَّذى ذاقَ حَلاوَةَ مَحَبَّتِكَ، فَرامَ مِنْكَ بَدَلًا؟! وَمَنْ ذا الَّذى أنسَ بِقُربِكَ، فَابْتَغى عَنْكَ حَوَلًا؟!»
[١]: (با الها! كيست كه شيرينى محبّت تو را چشيد و جز تو را خواست؟! و كيست كه با مقام قرب تو انس گرفت و از تو روى گردان شد؟!.).
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٨.