جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٦ - مقدمه ديدگاه خواجه نسبت به پادشاهان زمان خود
|
حافظ! ز شوق مجلس سلطان غياث دين |
خامش مشو، كه كار تو از ناله مى رود[١] |
|
|
شهنشاهِ مظفّر فَرْ شجاعِ مُلْك و دين منصور |
كه جود بىدريغش خنده بر ابرِ بهاران زد[٢] |
|
|
گر از سلطان طَمَع كردم، خطا بود |
ور از دلبر وفا جستم، جفا كرد |
|
|
وفا از خواجگانِ مُلك با من |
كمالِ دولت و دين، بوالوفا كرد[٣] |
|
|
راستى خاتم فيروزه بواسحاقى |
خوش درخشيد، ولى دولتِ مستعجل بود[٤] |
|
|
نصرت الدّين شاه يحيى آن كه تاج آفتاب |
از سرِ تعظيم و قدرت در تُراب انداختى[٥] |
|
|
مسند فروز دولت، كانِ شكوه و شوكت |
برهان مُلك و ملّت، بونصر بوالمعالى[٦] |
|
|
تورانِ شه خجسته، كه در مِنْ مَزيدِ فضل |
شد منّتِ مواهب او طوق گردنم[٧] |
|
افرادى كه خواجه با اسم از آنها ياد نموده، عبارتند از: «منصور»، «اويس»، «يحيى» و «احمد». كه «منصور» همان «شاه شجاع» است كه در مصرعى مى گويد:
«شهنشاهِ مظفّرْ فَر، شُجاع مُلك و دين منصور» امّا منظور خواجه از ساير القاب و كنيه هايى كه در ابيات مختلفه بكار برده، كدام يك از اين چهار اسم است، معلوم نيست.
اگرچه خواجه تصريحى نسبت به علّت تمجيد خود از اين پادشاهان ندارد، امّا نبايد مقام و منزلت معنوى خواجه را پايمال مدايحش نمود، و وى را چون شعرايى دانست كه براى جاه و مقام و منصب و مادّيات سلاطين را مى ستودهاند.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٠٧، ص ١٧٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢١٣، ص ١٧٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢١٤، ص ١٧٨.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٧١، ص ٢١٦.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٣٢، ص ٣٨٣.
[٦] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٩٩، ص ٤٣٠.
[٧] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩٩، ص ٢٩٦.