جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٧٠ - غزل ٩١ ما را ز آرزوى تو، پرواى خواب نيست
|
به جان، مشتاق روى توست حافظ |
تو را بر حالِ مشتاقان نظر باد![١] |
|
|
در هر كه بنگرم، به غمى از تو مبتلاست |
يك دل نديدهام كه زِ عشقت كباب نيست |
|
محبوبا! تمامى عالم، آگاه ونا آگاه، به غم عشق تو مبتلايند، و دل آنان براى ديدارت كباب است. اگرچه صورتاً به جمالهاى ظاهرى نگريسته و فريفته آنان باشند؛ زيرا موجودات از خود كمال و جمالى ندارند، و هرچه دارند از تو و ملكوتشان مى باشد؛ كه: «سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ، حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ. أَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ؟ أَلا! إِنَّهُمْ فِي مِرْيَةٍ مِنْ لِقاءِ رَبِّهِمْ. أَلا! إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطٌ»[٢]: (بزودى نشانههاى آشكار خويش را در آفاق و نواحى [جهان] و در وجود خودشان به آنان نشان خواهيم داد، تا برايشان روشن گردد كه همانا تنها حق اوست، آيا [براى حق بودن] پروردگارت همين بس نيست كه بر هر چيزى مشهود است؟! آگاه باش كه آنان از ملاقات پروردگارشان در شك و دو دلى هستند، هان! براستى كه او بر هر چيز احاطه دارد.- به گفته خواجه در جايى:
|
عكس روى تو، چو در آينه جام افتاد |
عارف از پرتوِ مِىْ در طمع خام افتاد |
|
|
حسن روى تو به يك جلوه كه در آينه كرد |
اين همه نقش، در آيينه اوهام افتاد |
|
|
اين همه عكسِ مى و نقشِ مخالف كه نمود |
يك فروغ رُخ ساقى است كه در جام افتاد |
|
|
پاك بين از نظر پاك به مقصود رسيد |
احول از چشمِ دوبين، در طمع خام افتاد[٣] |
|
|
هر كو به تيغ عشق تو شد كشته، روز حشر |
او را در آن جناب، سؤال و جواب نيست |
|
محبوبا! فريفتگان و فانى شدگان و خود باختگان در پيشگاهت، روز حشر براى.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥٤، ص ١٣٨.
[٢] - فصّلت: ٥٣- ٥٤.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٤، ص ١٨٥.